Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 212588
تاریخ انتشار : 8 تیر 1396 10:52
تعداد مشاهدات : 501

برخورد تمدّن ها یا برخورد سلطه (الگوی جدید در روابط بین الملل) / دکتر منوچهر محمدی *

بعد از فروپاشی نظام دوقطبی و طرح نظام سلسله مراتبی و به عبارتی نظام تک قطبی، انقلاب اسلامی همچنان موضع آشتی ناپذیر خود را با نظام های ظالمانه که دست پخت قدرت های بزرگ بود، حفظ کرد و به عنوان اولین «متمرّد» و نافرمان در نظام تک قطبی شناخته شد. چکیده

به دنبال فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی، اندیشمندان و سیاست سازان در غرب به دنبال یافتن جایگزینی برای نظام بعد از جنگ سرد برآمدند و تلاش های زیادی صورت گرفت که تداوم نظام سلطه گرانۀ غرب محور را تثبیت و تعریف کنند. ولی ناکارآمدی نظام تک قطبی و عدم پذیرش و عدم اقبال سایر قدرت های مطرح جهان، خیلی زود به اثبات رساند که دنیا دیگر جایی برای سیطرۀ یک ابرقدرت نیست. اینک که دو دهه از پایان نظام دوقطبی می گذرد، جهان همچنان در دوران انتقالی به سر می برد و نه تنها هیچ گونه نظان ثابتی به عنوان جایگزین نظام دوقطبی مطرح و نثبیت نشده، بلکه نوعی آنارشیسم بر روابط بین الملل حاکم است که نظریه پردازان غربی نه توجیه مشخصی از آن دارند و نه قانونمندی ثابتی برای آن تعریف کرده اند. در این مقاله، الگوی جدیدی ارائه می شود که آن را «برخورد با سلطه» نامیده و بر این باور هستیم آنچه هانتینگتون سعی کرده در قالب برخورد تمدّنها ببیند، در واقع؛ برخورد تمدّنها نیست، بلکه برخورد سلطه ستیزان با سلطه گران است که در این مقاله به بررسی آن خواهیم پرداخت.

مقدمه

به دنبال فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی و در واقع؛ پایان نظام سلطه جویانۀ دوقطبی، اندیشمندان و سیاست سازان در غرب به دنبال یافتن جایگزینی برای نظام بعد از جنگ سرد برآمدند و تلاش های زیادی صورت گرفت که تداوم نظام سلطه گرانۀ غرب محور را تثبیت و تعریف کنند. دیری نگذشت که نظم نوین جهانی با محوریت ابرقدرت باقیمانده از جنگ سرد مطرح و در قالب دکترین جرج بوش پدر در کنگرۀ آمریکا ارائه شد. ولی ناکارآمدی این نظام تک قطبی و عدم پذیرش و عدم اقبال سایر قدرت های مطرح جهان، خیلی زود به اثبات رساند که دنیا دیگر جایی برای سیطرۀ یک ابرقدرت نیست. لذا هر یک از اندیشمندان و نظریه پردازان غرب به ویژه در آمریکا سعی کردند با ارائه نظریات دیگری همچون پایان تاریخ (فرانسیس فوکویاما) و برخورد تمدّن ها (ساموئل هانتینگتون)، همچنان بر طبل حاکمیت و سلطۀ غرب کوبیده و جهان را از دیدگاه سلطه جویانه و سلطه گرانۀ غرب ببینند. اما اینک که دو دهه از پایان نظام دوقطبی می گذرد، جهان همچنان در دوران انتقالی به سر می برد و نه تنها هیچ گونه نظام ثابتی به عنوان جایگزین نظام دوقطبی مطرح و تثبیت نشده، بلکه نوعی آنارشیسم بر روابط بین الملل حاکم است که نظریه پردازان غربی نه توجیه مشخصی از آن دارند و نه قانونمندی ثابتی برای آن تعریف کرده اند.
از جملۀ این تحوّلات، شکل گیری نهضت امام خمینی (ره) در اوایل دهۀ 1960 و در نهایت، پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1979 و تداوم و اقتدار روزافزون این نظام نو پا علیرغم عدم تمایل قدرت های سلطه گر بوده است. نگارنده که خود از جمله نظاره گران این تحوّل بوده، بر این باور است که این پدیده آنچنان آثار عظیمی بر جا گذاشته و در آینده هم خواهد گذاشت که نه تنها نظام استبدادی چند هزار سالۀ شاهنشاهی را در ایران به زانو در آورد، بلکه آثار آن از سطح منطقه نیز فراتر رفته و نظام سلطه گرانۀ باقیمانده از عهدنامۀ و ستفالیا را به صورت جدّی به چالش کشیده است. علاوه بر آن، با بیداری اسلامی و افزایش آگاهی ملت های تحت سلطه در کشورهای استعمار زده و استثمار شده، ایران اسلامی رهبری اردوگاه جدیدی از سلطه ستیزان را بر عهده گرفته است و می رود که آیندۀ روابط بین الملل را در تقابل با نظام سلطۀ غرب محور شکل دهد و پایه های جدیدی بر این روابط ریخته که چه از نظر ساختاری و چه از نظر محتوایی و مفهومی به آنچه تاکنون در ادبیات علوم سیاسی و روابط بین الملل آورده اند، شباهتی نخواهد داشت. با توجه به این تحوّل مهم و تحوّلات بعد از آن، در این مقاله الگوی جدیدی ارائه می شود که آن را «بر خورد با سلطه» نامیده و بر این باور هستیم آنچه هانتینگتون سعی کرده است در قالب برخورد تمدّن ها ببیند، در واقع؛ برخورد تمدّن ها نیست، بلکه برخورد سلطه ستیزان با سلطه گران است که در این مقاله به بررسی آن خواهیم پرداخت.

مفاهیم
بحث نظری پارادایم


پارادایم (Paradigm) که در اصل یک واژۀ افلاطونی به عنوان سرمشق و الگوست، ابتدا توسط کوهن در جهت تبیین تحوّلات علم و مباحث فلسفۀ علم به کار رفت. پارادایم مفهومی است که با آن ریشه های علم توضیح داده می شود. پارادایم در منظر کوهن، دستاوردهای علمی به رسمیت شناخته شده ای است که برای مدتی مدل و نمونۀ مسائل و راه حل های اجتماعی عاملان حرفه ای علم را فراهم می کند. به عبارتی؛ الگو، حاوی رشته ای از پیش فرض های بی چون و چراست که شالوده و حاوی هر فعّالیت علمی است. این پیش فرض ها شامل بیان های فلسفی و متافیزیکی است که بر آن استوار می باشد. (کوهن، 1369)
در تعریفی دیگر، الگو «مجموعه ای از مفروضات، نظریه ها، طرح ها، مدل ها و موارد آزمون و ارزش است که در اجتماع خاصی از دانشمندانی که در حوزۀ معینی کار می کنند، مشترک است». (چالمرز، 1374)

تعریف نظام بین الملل

نظام بین الملل محیطی است که در آن، واحدهای سیاسی به گونه ای عمل می کنند که رفتارها، جهت گیری ها، نیت ها و خواسته های واحدهای مزبور از نظام بین الملل تأثیر می پذیرند. بر اساس تعریف مورتون کاپلان: «نظام، از مجموعه ای متغییرهای وابسته به یکدیگر تشکیل شده است و هر گونه تغییر در هر یک از عناصر متشکّله نظام به سایر بخش های آن نیز سرایت می کند و آنها را تحت تأثیر قرار می دهد». (Kaplan. 1977)
یکی دیگر از تعریف های نظام بین الملل، آن را به معنای قطب و مرکز ثقل سیاست بین الملل در دوره ای از تاریخ بشر معرفی می کند. در تعریف دیگری، نظام بین الملل به مفهوم محیطی در نظر گرفته می شود که در آن کشورهای متعدّد و سازمان های بین المللی و منطقه ای و مانند آن حضور دارند؛ به طوری که رفتار، جهت گیری و خواستۀ کشورهای مزبور از نظام بین الملل تأثیر می پذیرد.
به نظر می رسد که در حقیقت، نظام بین الملل در بردارندۀ هر دو تعریف فوق باشد؛ زیرا می دهد و از سوی دیگر، از مجموعۀ چند کشور تشکیل می شود. اگر چه نظام بین الملل از مجموعۀ کشورها تشکیل یافته، اما ساختار آن با ساختار کشورها متفاوت است؛ زیرا جامعۀ داخلی (کشور) بر خلاف جامعۀ جهانی (نظام بین الملل) از اتّحاد، تشکّل و سازماندهی بیشتری برخوردار است و در آن قانون واحد، حاکم و از قوای سه گانه بهره مند است.

سیرتاریخی نظام بین الملل 

میزان و نحوۀ تأثیری که نظام بین الملل بر کشورها می گذارد، در طول تاریخ یکسان نبوده است. این امر به ساخت و نوع نظام بین الملل بر می گردد. برای روشن شدن این مسئله به بررسی تاریخی آن است که بعد از قرار داد وستفالی، نظام بین الملل به مفهوم امروزی به وجود آمد.
در پایان جنگ های 30 ساله در سال 1648 که میان ایالت های شاهزاده نشین تحت حاکمیت امپراتوری رم و پادشاهان فرانسه و اسپانیا در اروپا اتفاق افتاد، عهدنامۀ وستفالیا به امضا رسید که مهم ترین نتیجۀ آن این بود که برای نخستین بار استقلال و تمامیت ارضی کشورهای اروپایی و احترام به آن به رسمیت شناخته شد و در آن مقرر شد تنها دولت های دارای حاکمیت می توانند با یکدیگر معاهده منعقد کنند و نهادی به نام دولت – ملت برای اولین مرتبه مطرح و جایگزین نظام فئودالی گذشته شد.
مقطع اول نظام بین الملل: از زمان انعقاد قرارداد وستفالیا – صرف نظر از یک دورۀ کوتاه – تا جنگ جهانی اول، نظام حاکم بر روابط بین الملل بر پایۀ نظام موازنۀ قوا (The Balance fo Power) بود. این سیستم بدان معنا بود که قدرت موجود در سطح جهان، بین دولت های قدرتمند اروپایی و از طریق بین کشورها را ایجاد می کرد و در نتیجه، از سلطۀ یک دولت بر دول دیگر جلوگیری به عمل می آورد. این سیستم توانست با همۀ مشکلات خود و با تقسیم سرزمین های دیگر جهان تحت عنوان استعمار، بر سلطۀ ظالمانۀ خود برای مدت 250 سال تداوم یابد. ولی زیاده خواهی برخی از این دولت ها (مانند آلمان) زمینه های سقوط این سیستم و ظهور سیستم جدیدی را فراهم آورد.
نظام امنیت دسته جمعی: بعد از جنگ جهانی اول و شکست آلمان، سیستم جدیدی به نام «نظام امنیت دسته جمعی» توسط ویلسون رئیس جمهور آمریکا مطرح شد. در پی آن، همۀ کشورها (نه فقط قدرت های بزرگ) درصدد برآمدند که با انتخابات نوعی راهبرد همکاری در تحقق صلح جهانی بکشوند؛ حتی برای دستیابی به صلح، یک سازمان بین المللی به نام «جامعۀ ملل» تأسیس کردند و قرار بود که این سازمان وسیله ای برای بسیج همۀ کشورها علیه متجاوز محسوب شود. در نظام جدید، هر چند برخی از نواقص نظام موازنۀ قوا وجود نداشت، اما به علت نارضایتی بعضی از اعضا (مانند آلمان و ایتالیا) از وضع موجود و عدم ورود ایالات متحده آمریکا به آن و نیز عدم حمایت کافی از سوی اعضای دیگر، سیستم مزبور با شروع زودهنگام جنگ جهانی دوم در سال 1939 از هم پاشید.
نظام دوقطبی و جنگ سرد: با ناکامی نظام امنیت دست جکعی در برقراری و حفظ صلح جهانی، کشورهای پیروز و قدرتمند جنگ جهانی دوم با تکیه بر نظریۀ فرانکلین روزولت، رئیس جمهور وقت آمریکا که به «برادران بزرگ تر» (Big Brothers) معروف است، شکل دادن به نظم بین الملل بعد از جنگ را بر عهده گرفتند و سازمان ملل و شورای امنیت را با حق و تو برای قدرت های پیروز در جنگ و به زعم فرانکلین روزولت براردان بزرگ تر، شکل دادند. در عین حال، برتری نظامی آمریکا و شوروی جهان را به سوی نظامی دوقطبی سوق داد و به تدریج سیاست ها و راهبردهای دو کشور به صورت بسیار آشکار، رو در روی هم قرار گرفت. علت این رویارویی دلایل متعدّدی دارد، ولی در یک کلام می توان آن را در حفظ و افزایش قدرت و نوعی توازن قدرت یا به عبارت بهتر؛ توازن وحشت خلاصه کرد.
سیستم فوق که از آن به نام نظام دوقطبی یاد می شود، به اختصار دارای ویژگی هایی چون: تقسیم جهان به دو بلوک و دو منطقۀ تحت نفوذ، تأسیس اتّحادیه های نظامی و اقتصادی متقابل (مانند ناتو در مقابل ورشو)، وضعیت نه جنگ و نه صلح، جایگزین شدن بی اعتمادی به جای تفاهم در تعیین خط مشی های نظامی و سیاسی و حتی اقتصادی و فرهنگی اعضای بلوک بود؛ زیرا هر بلوک برای مقابله با خطر احتمالی بلوک دیگر، به نظارت و کنترل بر راهبرد کشورهای بلوک خویش نیازمند بود.
«جنگ سرد» به دورانی اطلاق می شود که از اواسط دهۀ 1940 میلادی، با پایان جنگ دوم جهانی، آغاز و تا سال 1988 و فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی ادامه یافت؛ یعنی حدود 45 سال دوام آورد و توسط هم پیمانان آنها نیز حمایت شد.
شاخص این دوران، رقابت و نبرد آشکار و پنهان سیاسی، اقتصادی، تسلیحاتی، اطلاعاتی و فرهنگی بلوک غرب، به رهبری ایالات متحده آمریکا، و بلوک شرق، به رهبری اتّحاد جماهیر شوروی، بود. این نبرد در تمامی دوران طولانی مذکور، سایۀ سنگین و سیاه خود را بر فضای بین المللی گسترده بود و سرنوشت بشریت را رقم می زد.
دوران گذار (Transition  Period): دوران گذار یک مرحلۀ موقتی است که طی آن یک نظام یا ساختار بین المللی از بین رفته و هنوز نظام و ساختار جدیدی جایگزین آن نشده است. این فرایند زمان مشخصی ندارد، ولی بی انتها نیز نیست و در نهایت، یک ساختار جدید باید جایگزین آن شود.
ویلیام بریجز (Bridges, 1997)، گذار را طی یک مرحله به مرحله دیگر دانسته و برای آن سه مرحله تعریف می کند: 1. مرحلۀ پایانی نظام قدیم؛ 2. مرحلۀ بی تفاوتی؛ 3. بنیان سازی نوین.

نظریات ارائه شده در غرب

پایان جنگ سرد بی تردید در زمرۀ مهم ترین تحوّلاتی است که در اواخر قرن 20، سیاست بین الملل را دگرگون ساخت و چالش های فکری تازه ای را ایجاد کرد و نظریه های مختلفی از جانب نظریه پردازان جهان در باب چگونگی شکل گیری نظام بین الملل آینده ارائه شد.
در نیمۀ دهۀ 1980 میلادی یکی از دو ابرقدرت؛ یعنی اتّحاد جماهیر شوری سوسیالیستی دچار چنان تغییر و تحوّل بنیادین و گسترده ای شد که نه تنها ساختار درونی اش به طور غیرقابل تصوّر در هم فرو ریخت، بلکه ضمن پایان دادن به دوران حاکمیت نظام دوقطبی، جامعۀ جهانی را با این سؤال بسیار مهم و سرنوشت ساز مواجه ساخت که نظام آیندۀ جهانی از چه نوع و بر اساس چه معیارها و ضوابطی استوار خواهد بود؟

1. نظریۀ نظم نوین جهانی

فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی که شکست ایدئولوژی مارکسیسم – لنینیسم، افول قدرت به ظاهر شکست ناپذیر شوروی و کناره گیری آن از رهبری بلوک شرق را در پی داشت، زمینۀ بسیار مناسبی را برای ابرقدرت دیگر به وجود آورد تا با استفاده از این خلأ، سعی کند اقتدار بلامنازع خود را بر جهان گسترش دهد. بعضی از نظریه پردازان آمریکا، پایان جنگ سرد را زمینۀ بسیار مناسبی برای القای این اندیشه دانستند که نظم و صلح جهانی، حضور و استقرار قدرت مسلّطی را ایجاب می کند تا با تکیه بر منابع مادی و قدرت مطلقۀ خود، مدّعی تأمین و تضمین امنیت و رفاه عمومی در جهان باشد. آنان متعاقب این اندیشه، دکترین جرج بوش پدر را تحت عنوان «نظم نوین جهانی» عرضه کردند. دکترین مزبور بر این پایه استوار بود که ایالات متحدۀ آمریکا، تنها ابرقدرت باقیمانده از دوران جنگ سرد، برای اعمال نفوذ مؤثّر جهانی کماکان نیازمند حفظ میزان قابل توجهی از نیروی نظامی خویش است. نظریۀ مزبور کمان کان نیازمند حفظ میزان قابل توجهی از نیروی نظامی خویش است. نظریۀ مزبور مورد توجه تعدادی از متفکّران سیاست بین الملل در دانشگاه های آمریکا قرار گرفت و آنان را به توجیه و دفاع از آن مشغول داشت.
شرط تداوم و استحکام نظم جدید بر پایۀ دو اصل اساسی می توانست قرار داشته باشد: اول آنکه، دولت آمریکا همچنان توانایی و اقتدار رهبری نظام سلطه را از نظر نظامی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی داشته باشد و دوم آنکه، بقیه اعضای جامعۀ جهانی تبعیت از چنین نظامی را پذیرا بوده، در مقابل خواسته های آمریکا تمکین کنند و در صورت بروز تمرّد، آمریکا بتواند دولت متمرّد را تنبیه کرده، او را به جای خود بنشاند. (1)
وجود و اعمال شرایط دو گانۀ فوق که اساس تداوم «نظام نوین جهانی» بر پایۀ نظام تک قطبی یا سلسله مراتبی بود، غیرممکن به نظر می رسید؛ زیرا نه جامعۀ آمریکا از نظر اقتصادی، سیاسی و اجتماعی امکان و انگیزه لازم و همچنین شرایط کافی را برای رهبری جهانی دارا بود و نه قدرت های سلطه گر دیگر آمادگی لازم برای پذیرش رهبری آمریکا و تبعیت بدون قید و شرط از این کشور را در خود می دیدند. در نتیجه، در اوایل دهۀ 1990، جهان از یک سو شاهد تلاش آمریکا برای تثبیت این نظام و از سوی دیگر، شاهد تمرّد سایر کشورها مبنی بر عدم قبول آن بوده است که در نهایت، منجر به ناکامی آمریکا در تحقق نظام تک قطبی تحت عنوان «نظم نوین جهانی» شد و در این جا بود که از طرف دولت های دیگر از جمله جمهوری خلق چین، نظریۀ نظام چند قطبی مطرح شد که مطلوب دولت آمریکا نبود و تا کنون نیز از پذیرش آن خودداری کرده است. (ر.ک. به: محمدی، 1371)
در نظام چند قطبی، روابط اقتصادی عامل تعیین کننده در روابط بین الملل است و این عامل، جایگزین قدرت نظامی می شود. در شرایط گذار، نظم بین الملل بدون توجه به قدرت های بزرگ آسیا به ویژه چین و ژاپن به عنوان قطب های جدید قدرت نمی توانست معنی داشته باشد. ایالات متحده و اروپا در گذشته به خاطر نقش تعیین کنندۀ قدرت نظامی، نفوذ کنترل کننده ای بر آسیا و به ویژه بر ژاپن اعمال می کردند. اما در شرایط جدید که چین به عنوان قدرت اقتصادی رشد فوق العاده ای پیدا کرده و روز به روز بر قدرت اقتصادی خود افزوده، برای این مناطق نیز انتخاب دیگری فراهم شده است؛ در حالی که آمریکا همچنان در بحران سردرگمی غرق است و قدرت پذیرش شرایط جدید را ندارد.

2. نظریه برخورد تمدن ها

در عین حال نظریه پردازان و سیاستگذاران آمریکایی به دنبال این بودند که با ارائه نظریات جدید در عین اینکه تداوم سلطۀ آمریکا را تضمین کنند، رهنمودی نیز برای سیاستگذاران آمریکایی و غرب داشته باشند. در این راستا نظریه پرداز معروف آمریکایی به نام ساموئل هانتینگتون نظریۀ جنجال برانگیز خود را به نام «برخورد تمدن ها» مطرح کرد.
هانتینگتون بی آنکه همچون برخی از تحلیلگران، پایان جنگ سرد را ختم مناقشات ایدئولوژیک تلقّی کند، آن را سرآغاز دوران جدید «برخورد تمدن ها» می انگارد. براساس این نظریه، وی بسیاری از حوادث و رخدادهای جاری جهان را به گونه ای تعبیر و تفسیر می کند که در جهت تحکیم انگاره ها و فرضیات نظریه جدیدش باشد. وی تمدن های زنده جهان را به هفت یا هشت تمدّن بزرگ تقسیم می کند (2) و خطوط گسل میان تمدّن های مزبور را منشأ در گیری های آتی و جایگزین واحد کهن دولت – ملت (Nation- Stae) می بیند.
به اعتقاد هانتینگتون، تقابل تمدّن ها، سیاست غالب جهانی و آخرین مرحلۀ تکامل در گیری های عصر خود را شکل می دهد، زیرا به زعم ایشان:

- اختلاف تمدّن ها اساسی است؛
- خودآگاهی تمدّنی در حال افزایش است؛
- تجدید حیات مذهبی وسیله ای برای رفع خلأ هویت در حال رشد است؛
- رفتار منافقانۀ غرب موجب رشد خودآگاهی تمدّنی (دیگران) شده است؛
- ویژگی ها و اختلافات فرهنگی تغییر ناپذیرند؛
- منطقه گرایی اقتصادی و نقش مشترکات فرهنگی در حال رشد است؛
- خطوط گسل موجود بین تمدّن های امروز جایگزین مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد شده است و این خطوط جرقه های ایجاد بحران و خونریزی اند؛
- خصومت 1400 سالۀ و غرب در حال افزایش است و روابط میان دو تمدّن اسلام و غرب آبستن بروز حوادثی خونین می باشد.
بدین ترتیب، الگوی برخورد تمدّنی، دیگر مسائل جهانی را تحت الشعاع قرار می دهد و در عصر نو، صف آرایی های تازه ای بر محور تمدّن ها شکل می گیرد و سرانجام نیز تمدّن های اسلامی و کنفرسیوسی در کنار هم، در مقابل تمدّن غرب قرار می گیرند! خلاصه اینکه، کانون اصلی درگیری ها در آینده، بین تمدّن غرب و اتّحاد جوامع کنفوسیوسی شرق آسیا و جهان اسلام! خواهد بود و در واقع؛ درگیری های تمدّنی، آخرین مرحلۀ تکامل درگیری در جهان نو است (Huntington, 1993). آنچه به نظر می رسد و نقد کنندگان نظریۀ برخورد تمدّن ها به آن کمتر توجه داشته اند، این است که انگیزه یا قصد هانتینگتون در ارائۀ این نظریه، طرح «الگوی» جدیدی نبوده، بلکه چاره اندیشی یا توجیه تضادهای پدیدار شده بعد از فروپاشی نظام دوقطبی بوده است.

3. نظریۀ پایان تاریخ

فرانسیس فوکویاما (3) با پردازشی نو از اندیشۀ هگل دربارۀ آخرالزمان، چنین می اندیشد که «جریان حقیقی تاریخ» در سال 1806 کمال معنوی پیدا کرده و پس از ظهور و شکست محتوم فاشیسم و مارکسیسم، سرانجام به سیطرۀ دموکراسی لیبرال می انجامد و به کمال مادی دست می یابد. او تنها جایگزین واقعی و معتبر فاشیسم و کمونیسم را لیبرالیسم می داند، ولی معتقد نیست که دیگر هیچ اندیشه ای وجود ندارد، بلکه به نظر او در «پایان تاریخ» برخی جوامع به صورت جوامع لیبرال موفق در آمده و بقیه هم از ادّعای خود مبنی بر ارائه اشکال و الگوهای متفاوت و برتر دربارۀ ساماندهی انسانی چشم می پوشند! در واقع؛ لیبرالیسم از آن رو بر جهان مسلّط می شود که در برابرش، ایدئولوژی بسیج کننده ای برای رویارویی با آن وجود ندارد! این به منزلۀ نقطه پایان تحوّل ایدئولوژیکی بشریت و جهانی شدن دموکراسی غربی به عنوان شکل نهایی حکومت با لوازم آن است؛ یعنی شیوۀ زندگی سرمایه داری و میل دستیابی به جامعۀ مصرفی که به لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی منجر می شود. او این رکود برخورد و تکاپوی اندیشه ها را پایان تاریخ می نامد؛ دورانی که در آن شور و شوق ها از بین رفته و سده های ملالت باری در پیش خواهد بود. خصوصیات قرون گذشته؛ یعنی پیکار برای اکتشاف، آمادگی فداکاری برای آرمان های کاملاً انتزاعی و مجرد، نبرد ایدئولوژیکی جهانی که مستلزم بی باکی و شهامت و قدرت تخیّل است، همگی جای خود را به حسابگری اقصادی، جستجوی بی پایان راه حل های تکنیکی، نگرانی های مربوط به محیط زیست و ارضای توقّعات مصرفی پیچیده می دهند!

در نقد این نظریه به موارد ذیل می توان اشاره کرد:

الف) این دیدگاه چیز جدیدی ارائه نمی دهد و شبیه نظریۀ «دانیل یل» در 30 سال پیش تر دربارۀ پایان ایدئولوژی ها و نیز نظریۀ مارکسیسم دربارۀ رسیدن به مرحلۀ نهایی حیات بشری است؛
ب) این دیدگاه مبیّن پایان روایت های تاریخ گرایانه و بحران شدید ایدئولوژی پیشرفت و مبتنی بر این پیش فرض است که تاریخ فقط یک حرکت خطی (توسعه خطی) دارد؛ در حالی که تاریخ از نو زاده می شود و آن هم به شکل مرکزی، جمعی و با معنای فراوان.
ج) نقطۀ اشتراک کمونیسم و سرمایه داری یک نوع وهم و پندار بیهوده دربارۀ اهمیت درجه اول «اقتصاد» در سلسله مراتب مسائل اساسی انسان است.
د) شکست کمونیسم، ناشی از ضعف کمونیسم و نه قدرت ارزش های لیبرالیسم غربی بوده است و معلوم نیست لیبرالیسم در برابر رقیب قدرتمندتری تاب مقاومت آورده، پیروز شود. کمونیسم، آزادی را فدای برابری می کرد؛ اما لیبرالیسم با چالش های اساسی روبه رو است که آن را به انهدام می کشاند.

انقلاب اسلامی و نظام آیندۀ جهانی

کشور ایران که در اواخر قرن نوزدهم به ویژه بعد از شکست های پی در پی در جنگ های با روسیۀ تزاری، تضعیف شده و در مقابل تهاجمات نظامی، سیاسی و فرهنگی قدرت های سلطه گر زمان تاب مقاومت نداشت و با توجه به موقعیت راهبردی خود صحنۀ رقابت قدرت های بیگانه قرار گرفته بود، تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی جولانگاه نفوذ و رقابت قدرت های جهان که بازیگران اصلی در نظام های شکل گرفتۀ جهانی بودند قرار داشت.
قبل از جنگ جهانی اول، ایران صحنۀ نفوذ و رقابت انگلیس و روسیۀ تزاری بود و بین دو جنگ، سلطۀ بلامنازع انگلیس را پذیرا شد و بعد از جنگ جهانی دوم نیز آمریکا به عنوان ابرقدرت جدید توانست نقش برتر و اساسی در تحوّلات سیاسی و اجتماعی ایران پیدا کند. نکتۀ جالب توجه اینکه نهضت های ضداستبدادی و ضداستعماری مانند نهضت مشروطه یا ملی شدن صنعت نفت نیز که در این دوران در ایران شکل گرفته و به پیروزی رسیده بودند، در عین اصالت مردمی، فارغ از دخالت و حمایت بعضی از قدرت های بیگانه نبودند. در نهضت مشروطه، دولت استعماری انگلیس در جهت کسب نفوذ بیشتر در قبال روسیۀ تزاری از مشروطه خواهان حمایت می کرد و در نهضت ملی شدن نفت نیز آمریکایی ها برای اخذ سهمیه ای از نفت ایران به حمایت از جبهۀ ملی برخاستند.
اولین جرقۀ حرکت مستقل از نفوذ بیگانگان نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) بود که در سال های 1960 و 1961 و در اوج جنگ سرد و حاکمیت بلامعارض نظام دوقطبی شکل گرفت. حضرت امام خمینی (ره) با طرح این جملۀ معروف که: «آمریکا از انگلیس بدتر، انگلیس از آمریکا بدتر و شوروی از هر دو بدتر، همه از همه پلیدتر» (امام خمینی، بی تا، ج 1، ص 105)، یا این مطلب که: «ما با کمونیزم بین الملل به همان اندازه در ستیزیم که با جهانخواران غرب به سرکردگی آمریکا» (همان، ج 12، ص 19)، اولین فریاد رسای خود را علیه نظام ظالمانه و سلطه گرانۀ جهانی بلند کرد. در حقیقت؛ نهضت اسلامی اولین حرکت مردمی بود که به نمایندگی از همۀ مظلومان جهان قیام کرد و با نادیده گرفتن تضادها و رقابت موجود میان قدرت های بزرگ جهانی، آن را صرفاً در جهت تقسیم غنایم دانسته و هیچ کدام را به نفع ملت ها تلقّی نکرد. نکتۀ جالب تر اینکه، دو ابرقدرت جهانی و سایر قدرت های بزرگ در شرق و غرب نیز با وجود رقابت و خصومت های شدید خود که در صحنۀ بین الملل بروز عینی داشت، نهضت اسلامی را متفقاً حرکتی ارتجاعی دانسته، آن را به ویژه بعد از قیام 15 خرداد سال 1342، محکوم و در مقابل آن صف آرایی کردند.
با اوج گیری انقلاب اسلامی در سال های 57- 56 (79 – 78 م) و طرح شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی»، این نهضت شیوه و راهبرد مستقل خود را در عین معارضه با نظام زورمدارانۀ جهانی ادامه داد و در حالی به پیروزی رسید که نه تنها هیچ دولتی از مجموعه دولت های جهانی، به ویژه بازیگران اصلی نظام دوقطبی، از آن حمایت نکردند، بلکه رژیم مستبد و تحت سلطۀ شاه مورد حمایت قدرت های بزرگ شرق و غرب مانند اتّحاد جماهیر شوروی، جمهوری خلق چین، ایالات متحدۀ آمریکا و انگلیس قرار گرفت که این امر، ناشی از مواضعی بود که انقلاب اسلامی علیه نظام سلطه اتّخاذ کرده بود.
این موضع گیری و برخورد میان انقلاب و نظام نوپای جمهوری اسلامی از یک طرف و نظام سلطه گرانۀ دوقطبی حاکم بر جهان از طرف دیگر، تا زمان فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد ادامه داشت؛ به ویژه در دوران جنگ تحمیلی و تجاوز عراق به ایران همچنان بازیگران اصلی نظام سلطه به مقابله با جمهوری اسلامی ادامه داده، از دولت عراق با تمام امکانات سیاسی، نظامی و اقتصادی حمایت می کردند.
بعد از فروپاشی نظام دوقطبی و طرح نظام سلسله مراتبی و به عبارتی نظام تک قطبی، انقلاب اسلامی همچنان موضع آشتی ناپذیر خود را با نظام های ظالمانه که دست پخت قدرت های بزرگ بود، حفظ کرد و به عنوان اولین «متمرّد» و نافرمان در نظام تک قطبی شناخته شد. دولت آمریکا تلاش خستگی ناپذیری را برای تنبیه این «متمرّد» از نظام تک قطبی به کار برد تا بتواند با تحکیم و تثبیت قانونمندی این نظام جدید، به سلطۀ بلامعارض خود بر جامعۀ جهانی عینیت بخشد.
به نظر می رسد نظریۀ برخورد تمدّن ها نه تنها اعلانی بر شکست زودهنگام نظام تک قطبی بود، بلکه راه حلی بود برای انحراف افکار عمومی جهان و سرپوش گذاشتن بر واقعیت تضادی که حضرت امام (ره) و انقلاب اسلامی افشاگر آن بودند؛ تضاد میان سلطه گران، جهانخواران، استعمارگران حاکم از یک طرف و ملت ها و جوامع تحت ستم، محروم، استثمار شده و مظلوم از طرف دیگر و در یک کلام به طور خلاصه: تضاد میان مستکبران و مستضعفان در همۀ جهان، که انقلاب اسلامی و حضرت امام (ره) به عنوان طرّاح این نظریه و حامی و منادی مستضعفان، پرچم مبارزه را به دست گرفته، علیه همۀ زورمداران جهانی قیام کردند.
«استعمارگران به دست عمّال سیاسی خود که بر مردم مسلّط شده اند، نظام اقتصادی ظالمانه ای را تحمیل کرده اند و بر اثر آن، مردم به دوم دسته تقسیم شده اند: «ظالم و مظلوم...» (همو، ولایت فقیه، ص 43 – 42). به عبارت دیگر؛ انقلاب اسلامی نه تنها موجب پیروزی ملت ایران بر رژیم ستمشاهی، بلکه آغازگر حرکتی جهانی برای در هم شکستن نظام ها زورمدارانۀ جهانی با تکیه بر بیداری و قیام ملت های محروم و تحت ستم شد.
انقلاب اسلامی به عنوان یک انقلاب ایدئولوژیک و با جهان بینی خاص خود که از مکتب اسلامی سرچشمه گرفته بود، نه تنها در بعد ملی احیاگر طرح ها، برنامه ها و نظریات خاص خود برای حکومت و دولتمداری شد، بلکه در بُعد جهانی نیز با توجه به جهان شمولی مکتب اسلام دارای افکار و نظریات خاص خود بوده و ارائه دهندۀ نظام جهانی ویژه خود می باشد.
انقلاب اسلامی مانند هر انقلابی و بنا بر ماهیت، برنامه و اهداف خود، مفاهیم، واژه ها و اصطلاحات خاص و ویژه ای را به ارمغان آورده که بعضی از آنها خود دنیایی خاص از اندیشه های ناب را در بردارد. از جملۀ این واژه ها و اصطلاحات نوین، عناوینی چون: مستضعفان، مستکبران، جهان استکباری یا حاکمیت مستضعفان را می توان نام برد.
انقلاب اسلامی و رهبری آن، نه تنها نظریات حاکم بر روابط بین الملل و نظام سلطۀ جهانی موجود را که نشئت گرفته از اندیشه های ماکیاول، هابس و هانس مور گنتا بوده و اینکه حق را با زور می دانند، مردود دانست، بلکه بر این اعتقاد و نظریه حرکت کرد که: «سلامت و صلح جهان بسته به انقراض مستکبران است و تا این سلطه طلبان بی فرهنگ در زمین هستند مستضعفان به ارث خود که خدای تعالی به آنها عنایت فرموده نمی رسند» ... «حکومت پابرهنگان حق است». (همو، بی تا، ج 11، ص 262)
دیری نگذشت که به برکت پیروزی انقلاب اسلامی و آثار بیدار کنندۀ آن، شیعیان لبنان با دست یازیدن به عملیات استشهادی، آنچنان موجی به وجود آوردند که به دنبال انفجار سفارت آمریکا و پایگاه های نظامی آمریکا، فرانسه و رژیم صهیونیستی در سال 1982، این نیروها فرار را بر قرار ترجیح داده و بیروت را تخلیه کردند. آخرین بقایای نیروهای رژیم صهیونیستی نیز در سال 2000، جنوب لبنان را تخلیه کردند. رزمندگان مقاومت اسلامی در لبنان برای اولین بار نشان دادند که با تکیه بر قدرت ایمان، جهاد و شهادت می توان بر مجموعه قدرت های سلطه گر جهانی غلبه کرد و ناکارآمدی قدرت سخت افزاری غرب را در برابر قدرت نوظهور و جدید ملت ها، هر اندازه کم، به نمایش گذارد.

شکل گیری دو اردوگاه


با توجه به آنچه مطرح شد گوشه ای از حوادث و اتفاقات رخ داده در جهان اسلام، جهان سوم و حتی جهان پیشرفته بود و بیانگر بیداری و قیام توده های مردمی و ضربات وارده بر پیکر نظام سلطه و ناکامی پی در پی قدرت های سلطه گر در برخورد با ملت های بیدار و سلطه ستیز می باشد، ملاحظه می شود که علت طولانی شدن دورۀ گذار بعد از پایان جنگ سرد و عدم توفیق قدرت های بزرگ سلطه گر در تشکیل و تثبیت نظام جدیدی مطابق تمایلات خود و طرّاحی های صورت گرفته توسط سیاستگذاران و اندیشمندان غربی، ناشی از ظهور جنبش ها و نهضت های جدیدی بود که علیه نظام سلطه و به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی در ایران آغاز شد. این حرکت ها در حد غیرقابل کنترل و شتاب فزاینده ای تقویت و گسترش یافته است و همۀ تلاش قدرت های سلطه گر برای متوقف کردن آنها نتیجۀ معکوس داده و موجب اقتدار و بیداری بیشتر ملت های مظلوم و تحت ستم شده است. در عین حال موجب فرو رفتن هر چه بیشتر سلطه گران در مرداب های ساخته و پرداختۀ خود شده است. به همین دلیل می توان ادّعا کرد که دورۀ حاکمیت نظام وستفالیا به پایان راه خود رسیده و جهان شاهد ورق خوردن صفحۀ جدیدی از تاریخ تحوّلات بین الملل با معیارها و موازین تازه در روابط بین الملل است:
1.    جامعۀ جهانی شاهد یک روند بی امان از شکل گیری و صف بندی دو اردوگاه در مقابل یکدیگر است که در یکی از این اردوگاه ها دولت های سلطه گر و وابسته به سلطه گران حضور دارند و اردوگاه دیگر را ملت ها و گروه های اجتماعی و دولت های برخاسته از درون توده های مردم که ستیز خود را با نظام سلطه آغاز کرده و در حال گسترش است، تشکیل می دهد. به عبارت دیگر؛ این روند را می توان تقابل بین دو اردوگاه سلطه گران و سلطه ستیزان نامید که هر یک ویژگی ها و دسته بندی خاص خود را دارند و تعاریف جدیدی را از مفاهیم روابط بین الملل خلق کرده و اهداف متفاوتی را دنبال می کنند.
2.    در حالی که بازیگران اردوگاه سلطه گران تلاش می کنند همچنان نظام ظالمانه و غیر عادلانۀ وستفالیا و قواعد بازی آن را حفظ کنند، اردوگاه سلطه ستیزان در صدد شکستن این تابوی چند صد سالۀ نظام سلطه بوده، برای جامعۀ جهانی برنامه و اهداف و قواعد بازی جدیدی را تعریف می کنند.
3.    آمال و اهداف این دو اردوگاه هیچ گونه سنخیت و تشابهی با یکدیگر ندارد و در تضاد و تعارض جدّی با یکدیگر است؛ به طوری که امکان آشتی و مصالحه میان آن دو وجود ندارد. به عبارت دیگر؛ هر ضربه ای که بر یکی وارد آید، موجب تقویت جایگاه و افزایش قدرت دیگری خواهد شد.

آرایش نیروها و بازیگران

1. اردوگاه سلطه گران


به دنبال پایان جنگ سرد و فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی در دورۀ گذار، جهان شاهد نوعی آرایش تازه بازیگران اصلی در صحنۀ جهان و میان دولت ها و براساس قدرت و انگیزه های قدرت های بزرگ است. می توان مدّعی شد که رهبری نظام سلطه در این دوران با دولت های حاکم بر ایالات متحده آمریکاست که هم قدرت سخت افزاری غالب و هم انگیزۀ لازم برای استقرار در چنین جایگاهی را دارند. ضمن اینکه سایر بازیگران اصلی نیز با وجود اختلافات جدّی ای که با آمریکا دارند، این شرایط را پذیرفته و رضایت داده اند که دولت آمریکا در برخورد با سلطه ستیزان در خط مقدّم قرار گرفته، هزینه های لازم را در این مناقشۀ جدید بپردازد! به ویژه آنکه چنانچه دولت آمریکا نخواهد یا نتواند رهبری این حرکت را در تقابل با این پروسۀ جدید بر عهده بگیرد، قدرت دیگری داوطلب قبول این مسئولیت نیست. دولت آمریکا در صورت اعتراف به عدم توانایی یا عدم پذیرش این مسئولیت، موجب از هم گسیختگی اردوگاه سلطه گران و برانگیختن و تقویت فزایندۀ اردوگاه سلطه ستیزان خواهد شد.
در حلقۀ دوم اردوگاه سلطه گران، دولت های عضو اتّحادیۀ اروپا و به ویژه قدرت های صاحب حق وتو مانند انگلیس، فرانسه و تا حدودی آلمان قرار گرفته اند.
اروپا که در قرن 19 به عنوان مرکز ثقل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان محسوب می شد، در دوران جدید نیز درصدد دستیابی به هویت واحدی برای تبدیل شدن به یک مجموعۀ پویا و فعّال بین المللی است. این روند در دهۀ 1990؛ یعنی بعد از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی، موجب گسترش تعامل منطقه ای در اروپا شده است. از سوی دیگر با توجه به این واقعیت که ضرورت های دسته بندی دوران جنگ سرد نیز به پایان راه خود رسیده، حضور اروپا به عنوان بازیگری مستقل اهمیت بیشتری پیدا کرده است.
در حلقۀ بعدی، دولت های توسعه یافته و غیر غربی همچون: روسیه، ژاپن و چین مشاهده می شوند. روسیه بعد از فروپاشی نظام سوسیالیستی اتّحاد جماهیر شوروی مجدداً به جامعۀ غرب ملحق شده و از نظر فرهنگی خود را یک کشور غربی می بیند و انتظار دارد اروپا پذیرای او شده، جزیی از خود تلقّی کند. مع هذا با سابقۀ تاریخی در گیری ها، شرایط جغرافیایی روسیه که نیمی در آسیا و نیمی در اروپاست، توانمندی های باقیمانده از دوران گذشته و نگرانی از جاه طلبی های این کشور، امکان چنین استقبالی از ناحیۀ دولت های اروپایی به چشم نمی خورد. لذا این دولت به اتفاق ژاپن و چین در حلقۀ سوم از این اردوگاه قرار می گیرند.
در حلقۀ بعدی، دولت های وابسته و تحت نفوذ در میان کشورهای در حال رشد هستند که دوام و بقای خود را در پشتیبانی و حمایت از نظام سلطه می بینند و در نتیجه، خود به عنوان مهره هایی که در خدمت سلطه گران هستند، عمل می کنند.

2. اردوگاه سلطه ستیزان

در این اردوگاه، شرایط و بازیگران با اردوگاه سلطه گران کاملاً و از هر لحاظ متفاوتند. بستر حرکت  در این جبهه، خیزش و جنبش توده های مردم است؛ توده های محروم و استثمار شده ای که قرن ها تحت ظلم و ستم بوده و از بی عدالتی رنج می بردند؛ مردمی که فطرتاً صلح طلب و عدالت جو هستند و به یمن و برکت توسعۀ ارتباطات و پیشرفت تکنولوژی، از حال و احوال یکدیگر در جوامع مختلف بیشتر آگاه شدند و در یک احساس عمومی، نسبت به دولت های سلطه گر تنفّر پیدا کرده، به تقابل با آنها برخاستند و با پیروزی هایی که در بعضی از جوامع علیه نظام سلطه به دست آورده اند، امیدوار و تشویق شده اند که ترس و زبونی را در خود کشته و احساس کنند که امکان غلبه و پیروزی بر نظام های سلطه گر حتی با دست خالی وجود دارد.
امروزه یک نوع همبستگی جدّی میان همۀ این جوامع، فارغ از تفاوت های نژادی، قومی، مذهبی و زبانی به وجود آمده که در کلام و بیان و احساسات بروز داده می شود. شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که با توجه به گسترش و سرعت ارتباطات و افزایش آگاهی های عمومی به وجود آمده است، دیگر امکان انحراف افکار و شتشوی مغزی توده ها تحت تأثیر بمباران تبلیغاتی و رسانه ای وجود ندارد و نظام های سلطه گر قادر نیستند همچون گذشته، توده های تحت سلطۀ خود را به دنبال اهداف جنگ طلبانه بکشانند و از دشمنان متخاصم خود چهره ای دیو صفت بسازند.
ملت مسلمان ایران که آغازگر این جنبش توده ای و دارای همۀ ویژگی های لازم برای پیروزی در حرکت خود و تداوم آن وارد آوردن شکست های پی در پی به نظام سلطه بوده، به صورتی طبیعی در جایگاه رهبری این جنبش عظیم جهانی قرار گرفته است. انقلاب اسلامی تنها در راستای سرنگونی رژیم ظالمانۀ شاهنشاهی هدف گذاری نکرد، بلکه از همان آغاز، پرچم مبارزه و مقابله با همۀ دنیای سلطه و استبداد را تحت عنوان مبارزه با استکبار جهانی و حمایت از مستضعفان جهان برداشت. در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران که ملهم از مکتب حیات بخش اسلام است، به صراحت این آرمان بان و تثبیت شده که البته به صورت بالقوه و بالفعل ساز و کار لازم برای رهبری این مبارزۀ جهانی با نظام سلطه را نیز در اختیار دارد.
شیعیان جهان، حلقۀ دوم این جبهه را تشکیل می دهند؛ چرا که اصولاً مکتب تشیّع از دل اعتراض و مقابله با نظام های سلطه گر برون آمده است. آنها پیرو امامانی هستند که هرگز از نظام های سلطه گر تمکین نکرده، عموماً جان خود را در این راه گذاشتند و به شهادت رسیدند. تبلور عینی آن در قیام تاریخی امام حسین (ع) در مقابل نظام سلطه گر بنی امیه بود که نه تنها درس از خود گذشتگی و ایثار جان و مال و خانواده را به همۀ مبارزان راه حقیقت و آزادی داد و نه تنها برای شیعیان، بلکه برای همۀ مسلمانان و همۀ آزادگان جهان در طول تاریخ الگو شد.
در حلقۀ سوم این جبهه، سایر مسلمانان که جمعیتی متجاوز از یک میلیارد نفر را تشکیل می دهند و از نظر جغرافیایی پهنۀ وسیعی از سه قارۀ کهن را از موریتانی در غرب تا اندونزی در شرق را در بر می گیرند که نه تنها از موقعیت راهبردی و ژئوپولیتیک ویژه ای برخوردارند، بلکه از منابع عظیم ثروت خداددی به ویژه انرژی برخوردارند. به برکت پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، مسلمانان جهان به یک بیداری و آگاهی همگانی رسیده اند که راه خود را نه پیروی از فرهنگ و باورهای غربی، بلکه در بازگشت به خویشتن خویش و اعتقادات و باورهای اصیل اسلامی دیده اند. با پیروزی انقلاب اسلامی، تمام نهضت ها و حرکت های آزادی بخش بر پایۀ افکار و اندیشه های مادی گرایانه اعم از مارکسیسم، سوسیالیسم و لیبرالیسم در جهان اسلام دچار افت شده و مجبور به تعطیل کردن نهادها و تشکیلات خود شدند و در مقابل، جریان های اسلامی رونق گرفته و به سرعت گسترش یافت و در عین حال، با توجه به عدم برخورداری از امتیازات سیاسی و ساختاری مکتب تشیّع، راه خود را در حرکت های اصلاحی دیدند که در چارچوب نظام های موجود و از طریق ابزارهای دمکراتیک موجود به قدرت رسیده و قوانین و ضوابط اسلامی را حاکم کنند. در الجزایر با وجود پیروزی چشمگیری که اسلام گرایان در انتخابات به دست آوردند، با سرکوب شدید مواجه شدند؛ ولی در ترکیه با وجود برخوردهای گوناگون از جمله دخالت ارتش با اقدامات کودتایی شکست هایی بر آن وارد آوردند و با استفاده از تجربۀ گذشته، به تدریج قدرت را به دست گرفته و سعی می کنند با برنامه و ظرافت خاص، نفوذ خود را افزابش دهند.
در حلقۀ چهارم این جبهه، ملت های محروم و زجر کشیدۀ غیرمسلمان در جهان سوم قرار دارند؛ ملت هایی که طعم استثمار و بهره کشی نظام سلطه را در طول پنج قرن اخیر چشیده اند. توده های مردم آفریقا و آمریکایی لاتین هرگز دوران برده داری و استعمار کهن و نو را فراموش نمی کنند. آنها همۀ بدبختی ها و عقب ماندگی خود را ناشی از سیاست های تجاوز کارانه و چپاول گرانۀ غرب متمدّن می دانند.
در حلقۀ پنجم، توده ای مردم در کشورهای توسعه یافته قرار دارند؛ آنها که در تأمین نیازهای دولت های سلطه گر باید به عنوان سیاهی لشکر مورد استفاده و بهره برداری قرار گیرند.

ویژگی های دو اردوگاه

این دو اردوگاه در همۀ ابعاد و زوایای هنجاری خود تفاوت ها و تمایزات بنیادین با یکدیگر دارند. در واقع؛ می توان ادّعا کرد تمایزات دو اردوگاه در حد تضادهای عمیق و سازش ناپذیری است که امکان آشتی و صلح و سازش را میان آن دو مشکل، بلکه غیرممکن می سازد. هر آنچه برای یکی ارزش تلقّی می شود، برای دیگری ضدارزش است و هر چه را که یکی حق می داند، دیگری باطل و هر هدفی را که یکی دنبال می کند، در تضاد با اهداف دیگری است. این تضادها موجب شده که تعاریف متفاوت و بعضاً متضادی در مفاهیم رایج در روابط بین الملل و علوم سیاسی داشته باشند و در تقابل با یکدیگر باشند.
نظام سلطه گر، حق را با زور می داند و بر این باور است که هر که قدرت داشته باشد محق است؛ تا آنجا که قدرت، فی نفسه هدف قرار می گیرد. تعریف آنها از انسان به جای می رسد که او را بالفطره دارای شهوت کسب قدرت سیری ناپذیری می دانند و مکتب خود را بر پایۀ همین اصل به نام رئالیسم ریخته، توانسته اند شالودۀ نظام سلطه گرانه را در طول تاریخ بریزند و تحت همین عنوان ظالمانه، همۀ مخلوقات و موجودات را در سیطرۀ قدرت خود ببینند و در این مسیر پیش بروند و حکومت ها را نمایندۀ قدرت و به عبارتی خود قدرت تلقّی کنند؛ به طوری که علم سیاست را علم قدرت و مترادف با علم دولت بدانند. در حالی که سلطه ستیزان و مردم محروم و مستضعف، حق را در احترام به رعایت کرامت انسانی، عدالت، مهرورزی، تعاون، برابری و برادری می بینند.
ایدئولوژی های برآمده در غرب که مبانی مادی و ماتریالیستی داشته، عموماً در جهت توجیه نظام سلطه بوده و حتی اگر برخوردی با نوعی از سلطه داشته، به منظور جایگزین کردن نوعی دیگر از سلطه بوده است. غرب، سیاست را همچون اندیشمند رئالیست ایتالیایی قرن دوازدهم، ماکیاول، بر مبنیای دورویی، تزویر، ریا و فریب تعریف می کند و ابایی هم از بیان آن ندارد. سیاست قدرت یا Real Politik نیز با همین مبانی ساخته و پرداخته شده است. در نتیجه، روابط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تحت همین مبانی شکل گرفته و جایگاهی برای ایجاد روابط فوق بر پایۀ مبانی صداقت، صراحت و توأم با کیاست وجود ندارد.
جنگ طلبی جزء خوی ذاتی سلطه گران است که عموماً با سه هدف به آن دست می یازند: یا برای توسعۀ حوزۀ قدرت خود، یا برای رقابت با توسعه طلبی رقبای خود یا برای کسب ذخایر و منافع بیشتر و سودهای گزاف صاحبان قدرت و ثروت؛ در حالی که اردوگاه سلطه ستیزان با ارزش های جدید و نوینی که با فطرت انسانی و خداجویانۀ او تطابق دارد و در تضاد جدّی با ارزش های سلطه گران است، شکل گرفته است. در این اردوگاه، حق با توده های محروم و قدرت از آن ملت هاست. ایمان و باورهای توده ها بر مبنای کرامت انسانی قرار دارد و آن را از همۀ قدرت های سخت افزارانۀ سلطه گران بالاتر می داند. روابط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را بر پایۀ عدالت، تعاون، مهرورزی و در خدمت توده های محروم تعریف می کند. ثروت ها و منابع طبیعی را متعلّق و حق همۀ ابنای بشر می داند و اهداف مبارزه را در جهت رهایی توده ها از سلطۀ صاحبان قدرت، زورگویان و انحصارطلبان تعیین کرده است. ایثار، از خودگذشتگی و فداکاری را در مسیر اهداف الهی و انسانی خود و در خدمت همنوعان خود با جان و دل پذیر است. قیام علیه زورگویان و مقاومت در مقابل تجاوز گران را وظیفه و تکلیف خود می داند و ترس و ضعف نفس، پشت به دشمن کردن و فرار از جبهۀ رزم در این ارودگاه جایی ندارد.
در مجموع می توان گفت که تضاد اردوگاه سلطه گران با ارودگاه سلطه ستیزان در حد بازی با حاصل جمع جبری صفر (Zeo – sum Game) است؛ بدین معنی که آنچه یکی از دست می دهد، دیگری به دست می آورد و آنچه یکی می برد، دیگری از دست می دهد.

آینده پارادیم برخورد با سلطه

اگر چه اردوگاه سلطه گران از نظامات خاص خود برخوردار است و با توجه به سوابق و عملکرد چند صدسالۀ آن برای جامعۀ جهانی کنش و واکنش درونی و بیرونی آن قابل درک و پیش بینی است، ولی اردوگاه سلطه ستیزان دوران آغازین شکل گیری خود را طی می کند و برای انسجام یافتن و پذیرش آن از طرف جامعۀ جهانی راه نسبتاً طولانی در پیش دارد. البته عوامل شتاب زا را نباید فراموش کرد.
تحوّلاتی که به آنها اشاره شد، موجب شده که این باور جدّی در ملت های جهان به وجود آید که آنها می توانند به عنوان بازیگران جدید و در عین حال قدرتمند در صحنۀ روابط بین الملل و جهان سیاست نقش بازی کنند و زخم کهنۀ خود را از دوران استعمار و استثمار نظام سلطه، با مقاومت، ایستادگی و از خودگذشتگی مرهم نهاده، متقابلاً ضرباتی کارساز بر نظام تنومند سلطه وارد آورند.
هر تلاشی که تا کنون از ناحیۀ نظام سلطه برای برخورد با این جنبش جهانی و تقویت و تثبیت جایگاه خود صورت گرفته، نتیجۀ عکس داده است؛ به طوری که مجبور شده است با شکست و ناکامی، برنامه های تجاوز کارانۀ خود را در نیمۀ راه رها کند.
توسعۀ ارتباطات و دسترسی همۀ جوامع و آحاد ملت ها به شبکه های اطلاعاتی و رسانه ای، مانع از ادامۀ تأثیر سیاست های تبلیغاتی و القائات یکسویۀ نظام سلطه شده است. انحصار بر رسانه های جمعی که در گذشته از ابزارهای مهم صاحبان قدرت و سلطه بود، امروزه با گسترش رسانه ها و دسترسی به انبوه اطلاعات و انتقال سریع آن از طریق کانال های متعدّد و غیرانحصاری ماهواره ها یا اینترنت، عرصه را بر انحصارگران رسانه ای آنچنان محدود کرده که بعضاً برای حفظ مشتریان و تماشاگران و مستمعان خود، ناچار و بر خلاف میل خویش مجبور هستند پیام های دشمنان خود را نیز لحظه به لحظه و به صورت زنده برای جهانیان پخش کنند! تردیدی نیست که آنها مایل نیستند سخنان افراد مشهوری چون دکتر احمدی نژاد یا سیدحسن نصرالله را که عموماً نظام سلطه و صاحبان قدرت را مورد حمله قرار می دهند، پخش کنند، ولی فشار بینندگان و شنوندگان رسانه ای آنها را مجبور می کند که الزاماً و از روی اکراه پیام های دشمنان خود را به گوش جهانیان برسانند!
افکار و اندیشه های اسلامی به عنوان مکتب مبارزه به سرعت در حال گسترش است. از آنجا که اسلام منادی برادری، محبت، صلح و دوستی در میان همۀ آحاد بشر، فارغ از هر نوع نژاد، ملیت و رنگی می باشد و از آنجا که توده های جوامع گوناگون از ظلم و جور سلطه گران و جنگ و خونریزی و بی عدالتی و خصومت و دشمنی خسته و بیزار شده اند، خیلی زود پیام این دین حنیف را گرفته و جذب آن می شوند. گرایش روزافزون به اسلام در میان جوامع مختلف و حتی جوامع پیشرفته در سال های اخیر، نگرانی و هراس صاحبان قدرت و سلطه را برانگیخته است و اگر چه سعی می کنند به طریق گوناگون اسلام هراسی و اسلاموفوبیا را ترویج با اسلام را معادل تروریسم معرفی کنند، ولی در عمل ناکام شده و موجبات جلب توجه بیشتر توده ها را به این مکتب حیات بخش فراهم کرده اند؛ به طوری که همه ساله بر تعداد گروندگان به اسلام به صورت تصاعدی افزوده می شود و این خود عاملی در رنگ باختن تبلیغات سلطه گران و کاهش اثر گذاری تلاش آنها در ترویج مکتب های مادی گرایانه و الحادی شده است.
پیوند میان دولت های مردمی و توده های مردم در اردوگاه سلطه ستیزان مستحکم تر می شود و حیات و دوام و بقای خود را در نزدیکی به یکدیگر و تشکیل جبهه های متشکّل و منسجم برای دفاع از خود و مقابله با زیاده خواهی های سلطه گران استوارتر می سازد. روابط این جوامع نه تنها بر پایۀ وجود منافع مشترک، بلکه بر پایۀ عشق و محبت و دوستی و همراهی استوار می شود؛ چیزهایی که در قاموس مادی گرایانۀ سلطه گران معنا و مفهومی ندارد. نفوذ ایران اسلامی در میان اردوگاه سلطه ستیزان گسترده تر می شود و به عنوان راهبر و پیشرو مورد پذیرش بقیۀ ملت ها و توده ها قرار می گیرد و در عین حال به عنوان الگو و مدل قابل استفاده و تکرار، توجه بیشتر ملت های مسلمان و غیرمسلمان را به خود جلب می کند.
حکومت های وابسته به نظام سلطه در جهان اسلام و جهان سوم، از طرف شهروندان خود تحت فشار بیشتر قرار می گیرند که در نهایت یا در مقابل خواسته ای مردم تسلیم شده، قدرت را به تدریج به ملت های خود واگذار می کنند یا خود را با شورش ها و انقلاب های مردمی مواجه می بینند و این در شرایطی است که نظام سلطه امکان حمایت از آنها را به تدریج از دست می دهد.
در مجموع می توان گفت که سلطه گران در این دوره با سه نوع چالش و درگیری مواجه خواهند بود:
1. اختلافات و تضاد منافع میان دولت های سلطه گر همچنان ادامه خواهد داشت؛ زیرا بر سر تقسیم منافع در جامعۀ جهانی با توجه به محدودتر شدن منابع وبازار و رقابتی که برای دسترسی به آنها خواهند داشت، به توافق و تفاهم نخواهند رسید و هر یک سعی می کنند موقعیت و امتیاز بیشتری کسب کنند. البته این تعارضات و چالش ها منجر به جنگ گرم میان آنها نخواهد شد.
2. با توجه به افزایش آگاهی توده های مردم در درون کشورهای سلطه گر، نه تنها بسیج آنها تحت تأثیر تبلیغات یکسویه در خدمت دولت هایشان مشکل تر شده، بلکه به طور روزافزونی موانع جدّی بر سر راه اجرای تصمیمات تجاوز کارانۀ آنها ایجاد و موجبات شکست دولت های حاکم را فراهم خواهند کرد؛ همان طور که در اسپانیا، ایتالیا، انگلیس و آمریکا شاهد بوده ایم.
3. گسترش مقاومت ملت های سلطه ستیز با سرنگونی دولت های وابسته و روی کارآمدن دولت های مردمی، روز به روز عرصه را بر قدرت های سلطه گر تنگ تر کرده، چالش هایی جدّی برای نظام سلطه ایجاد می کند.
به این ترتیب قابل پیش بینی است که نظام سلطه، قدرت برخورد همزمان با این سه نوع چالش را ندارد و توان و قدرت او در طول زمان تحلیل خواهد رفت و روزی خواهد رسید که ملت ها پیروزی قطعی اردوگاه سلطه ستیزان بر اردوگاه سلطه گران را، البته با هزینه های گزاف، جشن خواهند گرفت و این تحقق وعدۀ الهی خواهد بود، همان طور که امام راحل پیش بینی کرده بودند.
حضرت امام (ره) از آغاز نهضت اسلامی و به ویژه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، همواره در بیانات و نوشته های خود به نظام جهانی مطلوب از دیدگاه اسلام و انقلاب اسلامی اشاره فرموده اند که با الهام از مطالب و نوشته های ایشان به شرح چارچوب این نظام پرداختیم.
 
1. برخلاف مارکسیست ها که معتقد به جبر تاریخ بوده و حاکمیت طبقه کارگر را اجتناب ناپذیر می دانستند، حضرت امام (ره) معتقد بودند که تنها با بیداری و آگاهی یافتن ملت های مستضعف به حقوق حقۀ خود و قیام علیه مستکبران، آنها به پیروزی خواهند رسید: «مستضعفین باید قیام کنند، مستضعفین همۀ بلاد، همۀ ممالک بایدحق خودشان را با مشت محکم بگیرند. منتظر نباشند که آنها حق آنها را بدهند، مستکبرین حق کسی را نخواهند داد». (امام خمینی، 1379، ج 11، ص 259)
2. امام خمینی (ره) در عین اینکه ایجاد آگاهی و قیام عمومی مستضعفان را برای تحقق حاکمیت خود بر جهان ضروری و اجتناب ناپذیر می دانند، با تکیه بر آیۀ شریفه قرآن پیروزی آنان را حتمی و قطعی می دانند: «هان ای ملت های جهان که مستضعفید! از جای برخیزید و حق خود را بستانید و از عربده های قدرتمندان نهراسید که خداوند با شماست و زمین ارث شماست و وعدۀ خداوند متعال تخلّف ناپذیر است». (همان، ج 15، ص 212)
3. حفظ سلامت و بقای صلح جهانی نه بستگی به برقراری موازنۀ قوا و نه سایر نظام های ارائه شده و تجربه شدۀ اندیشمندان و سیاستگذاران غرب دارد، بلکه تنها در نابودی و شکست قدرت های سلطه گر امکان پذیر است: «باید این نهضت در تمام عالم، نهضت مستضعف در مقابل مستکبر در تمام عالم کسترده شود. ایران مبدء و نقطۀ اولی و الگو برای همۀ ملت های مستضعف است. در تمام اقشار عالم، مسلمین به پا خیزند، بلکه مستضعفین به پا خیزند. وعدۀ الهی مستضعفین را شامل است و می فرماید که ما منت بر مستضعفین می گذاریم که آنها امام بشوند در دنیا و وارث باشند. امامت حق مستضعفین است. وراثت از مستضعفین است. مستکبرین غاصبند. مستکبرین باید از میدان خارج شوند». (همان، ج 6، ص 168)
4. مستضعفین نه محدود به مسلمانان و نه ملت های جهان سوم است، بلکه همۀ توده های تحت ستم و تحت سلطۀ استکبار در اکناف عالم، حتی آنهایی را که تحت حاکمیت دولت های مستکبر شرق و غرب می باشند در بر می گیرد. بنابر این، هیچ یک از عوامل جغرافیایی فرهنگی و تقسیم بندی های دولت – ملت نمی تواند بیانگر مرزبندی میان مستضعفان و مستکبران باشد و با این ترتیب نظریۀ برخورد تمدّن ها یا برخورد فرهنگ ها یا حتی قطب بندی های جهانی چیزی جز در راستای تداوم سلطۀ مستکبران یا رقابت و تضاد میان مستکبران در تقسیم غنایم و استثمار و استضعاف جوامع و ملت های مختلف نیست. «شما باید بدانید ملت های [جهان] حتی آن ملت هایی که الهی نیستند، اینها همه شان جزء مستضعفان جهانی هستند و همیشه در تحت سلطۀ مستکبران بوده اند». (همان، ج 15، ص 213)
«هر دو ابرقدرت کمر به نابودی ملل مستضعف بسته اند و ما باید از مستضعفین جهان پشتیبانی کنیم. اسلام بین کشورهای مسلمان و غیرمسلمان فرقی قائل نمی باشد و پشتیبان تمام مستضعفین جهان است». (همان، ج 12، ص 19)
5. بر خلاف نظام های قبلی که بر پایۀ اندیشه های سکولاریستی و اومانیستی شکل گرفته و مروّج لذت گرایی، خوشگذرانی و مصرف گرایی به عنوان یک زندگی خوب بوده اند، این نظام بر پایۀ بازگشت به دین و حاکمیت خداوند قرار دارد و زندگی سعادتمندانه را در پایبندی هرچه بیشتر به برقراری عدالت، تقوا، نظم اخلاقی و باورهای معنوی و الهی می داند و فرهنگ بوالهوسی و ثروت اندوزی را که شیوۀ مستکبران است، طرد و نفی می کند.
6. مسلمانان به طور اعم و ملت مسلمان ایران به طور اخص که برای اولین بار توانسته اند بر استکبار غلبه پیدا کنند، به برکت بهره مندی از مکتب حیات بخش و انسان ساز اسلام، نقش هدایت و رهبری این خیزش عظیم جهانی را بر عهده دارند. به عبارت دیگر؛ گسترش و صدور انقلاب اسلامی به معنای تلاشی در جهت مبارزۀ جهانی با استکبار و حمایت از مستضعفان است: «ان شاءالله با گسترش انقلاب اسلامی ایران، قدرت های شیطانی به انزوا کشیده خواهند شد و حکومت مسضعفان زمینه را برای حکومت جهانی مهدی آخر زمان (عج) مهیا خواهد کرد». (در جستجوی راه از کلام امام، ص 15)

نتیجه گیری

آنچه از نوشته ها و نظریات هانتینگتون، برژینسکی یا دیگر نظریه پردازان غربی استنباط می شود، این است که نظریه پردازی و برنامه ریزی قدرت های استکباری برای تداوم سلطۀ خود بر دنیا همچنان ادامه خواهد داشت. در عین حال، در نظریات ایشان هاله ای از نگرانی از بیداری فزایندۀ ملت های مستضعف جهان و اتّحاد و همبستگی هر چه بیشتر ایشان فارغ از هر نوع تفاوت های فرهنگی، نژادی و مذهبی در مقابله با دولت های سلطه گر و استکباری به چشم می خورد.
به این ترتیب می توان پیش بینی کرد که در قرن بیست و یکم جامعۀ جهانی بعد از عبور از یک دورۀ گذار، وارد دورۀ جدیدی خواهد شد که هیچ گونه شباهتی با دوره های گذشته نخواهد داشت و آن شکل گیری دو اردوگاه خواهد بود: در یکی از آنها، قدرت های مستکبر با همۀ امکانات نظامی و اقتصادی خود حضور دارند و در دیگری، ملت های مستضعف جهان به ویژه ملت های مستضعف جهان سوم با رهبری مسلمانان بیدار و آگاه، قیام کرده و مستکبران را به زانو در خواهند آورد.
دولت های مستکبر اگر چه دارای تجهیزات و امکانات تسلیحاتی، نظامی و اقتصادی قابل توجهی هستند، ولی ناچارند در دو جبهۀ داخلی و خارجی وارد جنگی بی امان با توده های بیدار و آگاه شوند که در آن شرایط، همۀ آن امکانات قادر به نجات زورمداران نبوده و یقیناً همان طور که خداوند وعده داده است، پیروزی نهایی مستضعفان که همانا وارث و خلیفۀ خداوند بر روی زمین خواهند بود، تحقق خواهد یافت.
«و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» (قصص، آیه 5)




منابع
- قرآن کریم.
- چالمرز، آلن فرانسیس (1374), چیستی علم، درآمدی بر مکاتب علم شناسی فلسفی، ترجمه سعید زیبا کلام، تهران، علمی و فرهنگی.
- کوهن، توماس (1369)؛ ساختار انقلاب علمی، ترجمه احمد آرام، تهران، سروش.
- محمدی، منوچهر (1371)؛ «نظم نوین جهانی»، مجلۀ دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، ش 28 (آذر).
-  امام خمینی، سید روح الله (1379)؛ صحیفه نور، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره).
- امام خمینی، سید روح الله (بی تا)؛ ولایت فقیه، تهران، کاوه.
- در جستجوی راه از کلام امام.
Bridges, William (1997). Passages, Press Quality Progress, April. -
  Huntington, Samuel  P. (1993). “The Clash of civilizations”, -
Foreign Affairs, (Summer).  
Kaplan, M(1977). System  and Process  in International Relation,  -   N.  Y, John Wiley.

پی نوشت ها:

1.صحنۀ اجرا و آزمایش نظام جدید تک قطبی برای دولت آمریکا در حادثۀ اشغال کویت توسط عراق فراهم شد و آمریکا توانست با دستاویز قرار دادن این تجاوز، زمینه را برای اجرای نظم جدید به رهبری خود فراهم کند. اگر چه دولت صدام قبل از آغاز جنگ خلیج فارس آمادگی خود را برای خروج از کویت اعلام کرده بود، مع هذا دولت آمریکا وقعی ننهاده، این جنگ را با حملۀ هوایی و زمینی آغاز کرد؛ در حالی که هزینۀ این جنگ را کشورهای دیگر به ویژه کشورهای نفت خیز خلیج فارس و بعضی کشورهای اروپای غربی و ژاپن پرداخت می کردند.
2. شامل تمدّن های غربی، کنفوسیوسی، اسلامی، هند، اسلاو، ارتدکس، آمریکای لاتین و تمدّن آفریقایی.
3. معاون ژاپنی الاصل بخش برنامه ریزی سیاسی وزارت امور خارجه آمریکا – تابستان 1989.

منبع:  درآمد، مروری بر کارنامه سی سالۀ نظام جمهوری اسلامی ایران (مجموعه مقالات نخستین همایش علمی درآمدی بر کارنامه نظام جمهوری اسلامی ایران)، ج 1، ص 331 – 360، دکتر منوچهر محمدی


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :