Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 270076
تاریخ انتشار : 19 تیر 1399 21:50
تعداد بازدید : 165

زنانی که خستگی را خسته کردند

آنجا برایم کششی داشت که دوست داشتم بمانم. عین خاطراتی بود که از زنان یزدی در پشتیبانی جنگ شنیده و خوانده بودم. همیشه دلم می ­خواست آن فضاهایی که در ذهنم تجسم می ­کردم، تجربه کنم. شاید این رویا تحقق یافته بود، در دل همان خاطرات و با همان کیفیت، ولی در سال ۹۹، نه دهه ۶۰…

خبرگزاری فارس- گروه فرهنگ: با تعدادی از بچه­ ها که برای مصاحبه می ­رفتند، همراه شدم. دلم می ­خواست ببینم آنجا چه خبر است؟! نشانی را این طور به ما داده بودند: بلوار پاسداران، خیابان محراب، کوچه معراج. نمی دانم شهرداری آگاهانه اینطور اسم گذاری کرده بود یا نه؛ هر چه که بود ما از محراب عبور کردیم و به معراج رسیدیم.

 محله رحمت آباد

داخل کوچه، هیچ نشانی نبود که بفهمیم کارگاه ماسک دوزی کجاست. انتهای کوچه، پارچه­ نوشته ی کج و معوجی بود که نوشته بود کارگاه قالی بافی. احتمال دادیم آنجا باشد که تغییر کاربری داده. در زدیم و پرسیدیم. گفتند نه، چند خانه جلوتر است. بالاخره پیدایش کردیم. روی زنگ اسم ­های آشنایی دیدم که قبلا در کتاب ­ها خوانده بودم، سامیه زرگر، اسم خاصی­ که همه یزدی های می شناسند!­

کنار زنگ دیگر هم نوشته بود دشتی، این هم باید اسم شهیدی باشد اما کدام شان؟ نمی ­دانم. محله رحمت آباد کلی شهید با فامیلی دشتی دارد. معمولا در محلات قدیمی یزد، فامیل ­ها بیشتر مشترک است و اسم مردها هم بیشتر محمد و علی است. وقتی که می ­خواهند یکی را معرفی کنند، از بس تشابه وجود دارد، مجبورند اسم پدر هم بیاورند، مثلا محمد دشتی فرزند علی.

تکیه بر شهدا

اسم ­هایی که روی نقشه برای بلوارها و خیابان ها انتخاب شده، حالا برایم ملموس تر­ می ­شد. الان جلوی خانه ­شان بودم. در باز بود، اما زنگ زدیم. جوابی نیامد؛ مطمئن شدیم در به روی همه باز است. وارد که شدیم، هر کس مشغول کاری بود. دو نفر جلو آمدند و خیلی گرم برخورد کردند. سرپرست آنجا وقتی رسیدیم داشت برای بقیه چای می ­ریخت. خانمی گفت ایشان مسئول پایگاه محله بوده و این­جا هم کارها را مدیریت می ­کند. خانه نسبتا شیک و بزرگی بود، با فرش و پرده­ های ست شده به رنگ سبز که خیلی هم بروز نبودند. هفت هشت تا عکس شهید روی شومینه­، اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد. دقت که کردم همه­ جای خانه، عکسی از شهدا پیدا می­ شد.

زنانی که خستگی را خسته کردند

با پرس وجو متوجه شدم اکثر خانم ­ها همسر یا خواهر شهیدند، یا هر دو. ولی افراد دیگر هم بودند که هر کدام برای حضورشان انگیزه ­ای داشتند. مسئول پایگاه خودش را سیده نرجس دشتی معرفی کرد. وقتی فامیلی­ اش را صدا می کردی، ۱۰ ۱۲ نفر سر برمی ­گرداندند. مجبور بودم اشاره کنم.

بی بی نرجس؛ خواهر شهید سیدحسن دشتی، وقتی در فضای مجازی درخواست نیاز به خیاط برای دوخت ماسک را دیده بود، اعلام آمادگی کرده بود. اما حالا یک خیاط خانه را اداره می کرد.

لابه لای صحبت هایش، فهمیدم خاطرات روزهایی که زیر نظر جهاد به خانواده­ رزمنده ­ها کمک می ­کردند، برایش زنده شده است. کارهایی خاص مثل انارچینی و درو کردن گندم. الان هم با یاد آن روزها پای کار آمده بود.

به دنبال گمشده

می ­دانستیم اینجا خانه­ شهیدی است. ولی اصلاً نمی ­شد فهمید صاحب خانه کیست! از چند نفر پرسیدم تا مرادم را یافتم، چون خودش مثل بقیه نیروها در حال کاری بود. صورتش را از زیر ماسک بیرون کشید تا راحت به حرف بگیرمش. بی بی ربابه، خانه ­اش را دربست برای این کار گذاشته بود. همسر و برادرش شهید شده بودند. شهید محمدعلی فلاح و شهید علی محمد دشتی.

مادر پیری داشت که نیازمند مراقبت بود، ولی پابه پای بقیه در خیاط خانه کار می­ کرد. تنها یادگار همسر شهیدش، یک دختر است که در شهر دیگری زندگی می ­کند. نیمی از خانه سهم اوست و گفت از دخترش اجازه گرفته تا خانه را برای این کار بگذارد. یک درصد هم نگران خانه­ اش نبود. می ­گفت تمام دغدغه­ اش این است که کارش مورد قبول خدا باشد و امام زمان و رهبرش از او راضی باشند.

به خاطر وقفه ای که در کارش انداختم، عذرخواهی کردم. رفتم کنار بچه­ های خودمان نشستم؛ با خانمی حرف می زدند که خودش را همسر شهید احمدعلی دشتی معرفی کرد.

در طول صحبتش کتف و گردن خود را می ­مالید؛ آثار درد در چهر ه اش مشخص بود. ولی مدام می ­گفت من که کاری نمی­ کنم، کارها را بقیه می کنند. در خانه خودش کارگاه کوچکی با دو تا چرخ خیاطی داشت و آن را گذاشته بود برای افرادی که مسیرشان تا این­ کارگاه دور بوده، در عوض خودش می ­آمد این­جا.

چریک های همه فن حریف!

صدای چرخ خیاطی قطع نمی ­شد. اسمش کارگاه دوخت ماسک بود، ولی همه کار می ­کردند. از دوخت گان[۱] تا برش­ کاری برای کارگاه­ های دیگر و بسته بندی لباس ­ها. دو طرف سالن را چرخ­ های رنگ و وارنگی پر کرده بود که معلوم می ­شد هر کدام از خانه ­ای آمده. همه ماسک به صورت داشتند. روی فرش ­ها پارچه ­هایی کشیده بودند که به آن ها آسیب نرسد.

خانمی روی زمین مشغول بسته بندی گان بود. چند نفری هم در آشپزخانه بودند و با چای و حلوا، پذیرایی می ­کردند تا خستگی به تن کسی نماند. بی ­بی نرجس گفت حلوا را خودم در خانه درست کردم که از سالم بودنش مطمئن باشم. نکات بهداشتی را محکم رعایت می ­کردند؛ بیماری از هر راهی می ­توانست وارد جمع بشود و بقیه را مبتلا کند. البته هیچکس ترسی از بیماری نداشت. اعتقاد داشتند شهدا حفظ شان می ­کنند.

آقای سرویس کار

درگیر تعارفات و پذیرایی بودیم که دیدم پیرزنی که­ کناری نشسته بود بلند شد. با اصرار گفت کاری به من بدهید. خیلی پیر بود و کسی از او توقعی نداشت. اما نمی ­توانست فقط بنشیند و نگاه کند. آخرش خانمی که بسته بندی می­ کرد را قانع کرد تا کمکش کند. آن طرف دیگر، بحث بود که چند تا از چرخ ­ها، جام کرده و نیاز به تعمیر دارد. تماس گرفتند تا تعمیرکار بیاید. مردی که برای تعمیرات آمد، چرخ­ ها را بدون درخواست مزد سرویس کرد و رفت. گفتند تعمیرکار ثابت کارگاه شده و هروقت نیاز باشد با جعبه ابزار پیدایش می­ شود. بی سروصدا کارش را می ­کند و می رود.

نشاط معنوی

فهمیدم مواد اولیه ­شان دارد تمام می ­شود. بعضی ­ها دست شان خالی شده بود و خیلی کلافه بودند. شاکی از اینکه کاری برای انجام دادن نیست. حتی تحمل نیم ساعت بیکاری را نداشتند.

حین سروکله زدن خیاط ها، خانمی با مادر پیر و فرزند خردسالش، سبزی به دست وارد شدند. نان و پنیر هم آورده بودند. وقتی پرسیدم این ­ها برای چیست، با اضطراب گفت سبزی ها را قشنگ شستیم و ضدعفونی کردیم، خیال تان راحت باشد. بینید چقدر تمیز است. لبخندی زدم و گفتم شما هم خیال تان راحت، من مأمور بهداشت نیستم!

بالاخره سفره دلش را پهن کرد. گفت شرایط کار در اینجا را ندارم. برای همین، گاهی با نذر مختصری به اینجا سر می ­زنم تا در کار خیرشان سهیم شوم. خانم جوانی با خنده گفت ما از وقتی به اینجا آمدیم، اضافه وزن گرفتیم! بساط نان و پنیر سبزی را که پهن کردند، گفت امروز تولد حضرت رقیه است. این سفره را به نیت ایشان انداختیم. هر کس بلد است، مولودی بخواند. دست زدند و خواندند و با دلی آرام، مهیای سفره شدند. نشاط در چهره ­های خندانی که انگار نه انگار از صبح تا عصر یکسره کار کرده بودند، موج می زد.

آرزوهای مقدس از دوره دفاع مقدس

به اذان مغرب نزدیک می ­شدیم. کم کم همه از چرخ­ ها جدا شدند و خود را برای نماز آماده کردند. یکی از خانم ­ها گفت: دامادم را صدا می ­زنم بیاید نماز بخواند. دامادش روحانی بود و نماز جماعت کارگاه را برعهده داشت. این خانم بی بی فهیمه دشتی، خواهر بی بی نرجس بود. یک برادرشان شهید شده و بود و سه برادر جانباز داشتند.

تعجب کردم که سنش مثل بقیه همسران شهدا، بالا نیست. ولی می گفت همسر شهید است. حتی فرزندانش هم خیلی بزرگ نبودند. با کنجکاوی سوال کردم. گفت: وقتی برادرهای جانبازم را با آن روحیه بالا و شوخ طبعی جامانده از روزهای جبهه می ­دیدم، آرزو کردم با یک جانباز ازدواج کنم. تا اینکه سیدقاسم سامیه زرگر؛ جانباز و آزاده روزهای دفاع مقدس، به خواستگاری­ ام آمدند.

این وصلت سر می ­گیرد و صاحب سه فرزند می ­شوند، یک دختر و دو پسر. این آزاده جانباز، در سال ۸۴ به خاطر عارضه ­ای که داشته، به شهادت می ­رسد. او می ­ماند و بچه­ ها. دخترش همسر همان روحانی امام جماعت بود و در همین کارگاه ماسک می ­دوخت. پسرانش در کار ضدعفونی معابر کمک می ­کردند. یکی شان طبقه پایین همان خانه زندگی می ­کرد. همان که اسمش را روی زنگ خوانده بودم.

کنده از زمان، آکنده از هیجان

چون حجم دوخت و دوزها خیلی کم شده بود، عده ­ای بعد از نماز رفتند و چند نفری ماندند تا کار تمام شود. من البته خیلی در وادی زمان نبودم. تازه داشتم از فضا لذت می ­بردم که دیدم بقیه هم کارهایشان را جمع و جور کردند و قصد رفتن دارند.

آنجا برایم کششی داشت که دوست داشتم بمانم. عین خاطراتی بود که از زنان پشتیبان جنگ شنیده و خوانده بودم. همیشه دلم می­ خواست آن فضاهایی که در ذهنم تجسم می ­کردم، تجربه کنم. شاید این رویا تحقق یافته بود، در دل همان خاطرات و با همان کیفیت، ولی در سال ۹۹، نه دهه ۶۰! ناچار خداحافظی کردیم و از معراج بازگشتیم…


زنان


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :