Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 208701
تاریخ انتشار : 7 خرداد 1396 9:45
تعداد مشاهدات : 118

از «مسیح» تا زندگی... / مژگان زینلی پور

در این اتاق مرگ نفس می کشد، همه جا بوی مرگ می دهد و انگار صدای پاهایش هر لحظه به اینجا نزدیک و نزدیک تر می شود. شاهدش هم صدای بوق منقطعی ست که در فضای اتاق پیچیده و بدن های سردی که بی هیچ امیدی، سنگینی ده ها دستگاه و لوله را بر خود تاب می آورند. دیگر امیدی نیست و کار تمام شده است. کاغذهای سفیدی که روی میز سفید جلوی تخت بیمارستان افتاده اند این را نشان می دهند، پنج پزشک معتمد هم تایید کردند که این زندگی ها دیگر تمام شده اند...
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دستاوردهای انقلاب اسلامی به نقل از خبرگزاری ایسنا؛ کاخ مظفری دارآباد که روزگاری اقامتگاه ولیعهد قاجار بود و در ارتفاعات قریه دارآباد ساخته شد تا رنج بیماری سل مظفرالدین شاه قاجار را بکاهد، سال ها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی از سوی دکتر مسیح دانشوری پناهی برای بیماران شد. حالا این مرکز به یکی از مراکز تخصصی در حوزه پیوند عضو بدل شده و با سکوتش می گوید که اینجا آخر خط نیست، اینجا روح های آدم هایی که جان بخشیدند و رفتند، تا ابد جاودان است و در آرامشی ابدی می ماند...

 وارد بیمارستان مسیح دانشوری که می شویم، عمارت بزرگ وسط باغ با درختان بلند قامتش خودنمایی می کند، فکرش را هم نمی کردم روزی چنین قراری بگذارم و از نزدیک شاهد "بخشش زندگی" باشم. به دنبال یافتن بخش پیوند عضو اطراف بیمارستان را می گردیم و از راهروهای باریکی که به کوچه پس کوچه هایی می ماند، می گذریم و به درب شیشه ای می رسیم که با فِلش بخش پیوند را نشان می دهد؛ راهرویی با کاشی های سفید که دو طرفش چند اتاق جای داده و به دری بزرگ و شیشه ای ختم می شود که رویش نوشته "ICU".

پزشکانی در حال نوشتن اصطلاحات تخصصی روی کاغذهای سفیدند و گاهی با مانیتورهایی که علائم حیاتی را نشان می دهند، کار می کنند یا دارویی جدید را در سرم ها تزریق می کنند. وارد اتاق می شویم. دو مرد روی دو تخت کنار هم، آرام گرفته اند، انگار خوابیده اند، ملحفه های آبی رنگ رویشان افتاده و نفس می کشند، قلب شان تپش دارد، همه اینها را آن مانیتورهای بالای سرشان در هر لحظه نشان می دهد، آنها نفس می کشند و قلبشان تپش دارد، اما به زورِ دستگاه. اینجا صدای ضربان قلب مانند پتک است که بر سر آدم می خورد. چشم های شان با چسب های سفید بسته شده و دور سرشان باندپیچی است؛ اینجا مرگ نفس می کشید اما کمی آن سوتر صدای پای زندگی نزدیک می شد. پزشک می گوید که "دیگر امیدی نیست؛ مرگ مغزی با مرگ کامل برابر است."

پس دیگر کار تمام شده است. کاغذهای سفیدی که روی میز سفید جلوی تخت بیمارستان افتاده اند این را نشان می دهند، پنج پزشک معتمد وزارت بهداشت هم تایید کردند که این زندگی ها دیگر تمام شده است...

حقیقتی تلخ و شیرین

خیلی سخت است که دو نفر جلوی چشمانت نفس بکشند و قلب شان بزند، اما به هزار و یک دلیل مجبور باشی که باور کنی آنها دیگر زنده نیستند. یک نفرشان مردی 60 ساله است و به دلیل سکته مغزی دچار مرگ مغزی شده. دومی که فقط 21 سال از عمرش در این دنیا گذشته، در محل کارش لیز خورده و سرش با جسمی سخت برخورد کرده و حالا هیکل تنومندش در اینجا، روی این تخت خفته است. هر دو در انتظارند، در انتظار آرامشی ابدی. خانواده هایشان رضایت داده اند، رضایت به جان بخشیدن، رضایت به آرامش یافتن جگرگوشه شان، رضایت به زندگی بخشیدن به چند انسانی که ممکن است تا فردا دوام نیاورند، رضایت به اهدای عضو.

انتظار برای زندگی

قرار است کبد جوان 21 ساله که شرایطش وخیم تر است، زودتر برداشت شود و برای اهدا به بیماری که چشم انتظار پیوند کبد است، به بیمارستان امام خمینی (ره) برود. پزشکان دارند شرایط رفتنش را فراهم می کنند، او را روی تخت چرخ دار بیمارستان می خوابانند و به سمت اتاق عمل می روند، خانواده اش قبلا با او وداع کرده اند و همه چیز مهیاست. در اتاق عمل پزشکان سبزپوش و دست کش به دست آمده اند تا کار برداشت کبد را آغاز کنند، دیگر اجازه ماندن نداریم؛ با آغاز کار، ما بیرون می رویم و در انتظار خبر پایان جراحی. اما خبر دیگری آمد. "کبد" قابل برداشت نیست، امکان عفونت وجود دارد و نمی توان کار پیوند کبد را انجام داد. به کسی فکر می کنم که در بیمارستان امام خمینی (ره) در انتظار زندگی بود...

مصائب پروازهایی که اختصاصی نیست!

نوبت اهدای عضو مرد 61 ساله برای روز بعد می افتد. ساعت شش صبح، بیمارستان مسیح دانشوری و دوباره تکرار دویدن از آی سی یو تا اتاق عمل و انتظار پشت درب های بسته و امید به اینکه شاید این بار به "زندگی" برسیم. حکایت اینبار فرق دارد، اهدای سه عضو قطعی شده است. کبد و دو کلیه برداشته می شوند و پرواز می کنند، کبد به سوی بیمارستان نمازی شیراز و دو کلیه به بیمارستان های شریعتی و بقیه الله. کبد را به مسوول حمل آن تحویل می دهند و او برای پرواز به شیراز راه می افتد. می گوید که باید سر ساعت 8:30 فرودگاه مهرآباد باشد، وگرنه به پرواز نمی رسد.

کبد اهدایی برای ارسال به شیراز

از او می پرسم که با پرواز اختصاصی کبد را می برید؟. می گوید: نه، پروازها اختصاصی نیست و منتظر ما هم نمی مانند. با این حساب اگر خیابان ها قفل باشد و پرواز را از دست بدهیم، عضو روی دست مان می ماند و به کار نمی آید.

ساعت 7:30 صبح که اعضا برداشت می شوند، ما هم در آمبولانس بیمارستان شریعتی می نشینیم و برای رساندن یک کلیه به بیماری که اکنون در اتاق عمل بیهوش است و خانواده اش نگران، راه می افتیم. مسوول حمل کلیه، رزیدنت بیمارستان شریعتی است که البته از تاخیری که در برداشت کلیه رخ داده، گلایه مند است و می گوید: گاهی این بی نظمی هایی که رخ می دهد، زمان پیوند را طولانی تر کرده و از طرفی گیرنده را هم در انتظاری سخت تر قرار می دهد. این بی نظمی ها واقعا بد است و باید هماهنگی بیشتری برای به موقع تحویل دادن عضو انجام شود.

مقصد آخر؛ زندگی

به بیمارستان شریعتی می رسیم و پشت در اتاق عمل به دنبال همراه گیرنده کلیه می گردیم، پسرش سر بلند می کند و به سمت مان می آید. چشمانش نگران است، اما سعی می کند که آرام با ما صحبت کند.

او می گوید: پدر من نزدیک به 18سال مشکل کلیه داشت. البته ابتدا مشکلش حاد نبود و تحت درمان قرار داشت، اما از 10 سال قبل کلیه اش نارسا شد و باید دیالیز می شد. البته پدرم ورزشکار هستند و به همین دلیل توانست تا حدودی خودش را حفظ کند، اما به تدریج هر دو کلیه به طور کامل دچار نارسایی شد. امیدواریم امروز با انجام این پیوند بتواند به روال عادی زندگی بازگردد.

از حس و حالش می پرسم وقتی که خبر پیدا شدن کلیه برای پدرش را شنیده، می گوید: احساس خیلی عجیبی داشتیم و من وقتی این خبر را شنیدم، خیلی خوشحال شدم که پدر شانس مجددی برای بازگشت به زندگی دارد و از طرفی هم ناراحت بودم که یک نفر زندگی اش را از دست داده و خانواده ای دچار مصیبت شده اند؛ حس دوگانه ای است. اما خانواده این فرد خیلی بزرگواری کردند و با این بخشش، زندگی را به چند بیمار نیازمند هدیه دادند و الان عزیزشان زنده است و جانش در بدن چند نفر دیگر جریان دارد. امیدوارم خدا به خانواده شان صبر دهد و به آنها پاداش دهند.   

می پرسم تا کنون خودتان را جای طرف مقابل قرار داده اید، اگر شما با چنین مصیبتی مواجه می شدید، حاضر بودید اهدای عضو را انجام دهید؟. می گوید: من بارها به همسرم گفته ام که اگر روزی اتفاقی برای من افتاد حتما اعضای مرا اهدا کن. چون هیچ دلیلی ندارد که بتوانم به دیگران کمک کنم، اما اینکار را انجام ندهم. چه فایده ای دارد که اعضای من با من دفن شوند؛ درحالیکه عده زیادی هستند که می توانند با این اعضا به زندگی بازگردند.

30 هزار نفر در انتظارند

در ادامه با دکتر فرحناز صادق بیگی، رییس واحد فراهم آوری اعضای دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی به گفت وگو می نشینیم که سال های زیادی را در حوزه پیوند عضو گذرانده است،. او به آمار لیست اهدای عضو کشور اشاره می کند و می گوید: در حال حاضر نزدیک به 30 هزار نفر در لیست پیوند اعضا قرار دارند. باید توجه کرد که مهم ترین روشی که می توان این افراد را از مرگ نجات داد، پیوند عضو از مرگ مغزی است.

صادق بیگی با تاکید بر اینکه مرگ مغزی یک فرآیند غیرقابل بازگشت است، ادامه می دهد: در مرگ مغزی تمام سلول های مغز به طور کامل از بین رفته اند و به هیچ وجه امکان بازیافت و زنده شدن آنها وجود ندارد. مرگ مغزی از نظر پزشکی و قضایی معادل فوت محسوب می شود. البته پنج پزشک معتمد وزارت بهداشت باید وقوع مرگ مغزی را در فرد تایید کنند.

فرصت شان کوتاه است

صادق بیگی با بیان اینکه بعد از وقوع مرگ مغزی زمان کوتاهی برای تصمیم گیری نسبت به اهدای عضو وجود دارد، می افزاید: فرد مرگ مغزی را نهایتا تا دو هفته می توان نگه داشت. بعد از آن حتی اگر قلب دو هفته هم بزند، ارگان های داخلی بدن، بعد از چند روز غیر قابل استفاده می شوند. به عنوان مثال کبد بعد از چهار روز و کلیه بعد از سه روز ممکن است قابل استفاده نباشند و در بدن فاسد شوند.

رییس واحد فراهم آوری اعضای دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی در پاسخ به برخی تصورات اشتباه مبنی بر اینکه فرد مرگ مغزی نفس می کشد، پس امکان بازگشتش به زندگی وجود دارد، گفت: هیچ بیمار مرگ مغزی خودش نمی تواند نفس بکشد و یکی از تفاوت های عمیق مرگ مغزی با کما این است که بیمار مرگ مغزی خودش تنفس ندارد، بلکه تنفسش با کمک دستگاه است. تپش قلب هم به همین صورت است، ما مجبوریم با دستگاه، تپش قلب مصنوعی ایجاد کنیم تا خون را پمپاژ کند و خون به ارگان ها برسد و تا مدتی ارگان ها زنده بمانند.

او از فوت روزانه 10 نفر از افراد موجود در لیست پیوند به دلیل نرسیدن عضو پیوندی خبر می دهد و می گوید: توصیه ام به خانواده ها این است که  اگر عزیزشان دچار مرگ مغزی شده، اجازه ندهند اعضای عزیزشان زیر خاک رود؛ چراکه این ارگان ها با اهدا به افراد دیگر می توانند منجر به نجات زندگی آنها شوند. تاکنون بسیاری از مردم رضایت به اهدای عضو ندادند، اما تا به حال در هیچ یک از موارد دیده نشده که فرد مرگ مغزی به زندگی بازگردد، بلکه همه آنها بعد از مدتی قلب شان از حرکت ایستاده است.

صادق بیگی می گوید: هنوز هم این موضوع برای من دردناک است. ما خوشحال نمی شویم که کسی دچار مرگ مغزی شود، چون هر کسی عزیز یک خانواده است که با رفتنش آن خانواده سال ها داغدار می شود. سخت ترین لحظه ای که من تجربه کردم لحظه ای است که خانواده ها با عزیزشان خداحافظی می کنند تا او برای اهدای اعضایش به اتاق عمل برود و این خیلی دردناک است.

خوابی که 4 نفر را نجات داد

می پرسم تاکنون خاطره ای داشته اید که همیشه در ذهن تان بماند، وی می گوید: خاطرات این سال ها زیاد است. مثلا یادم می آید آقای جوانی دچار مرگ مغزی شده بود و همسرش و اعضای خانواده شان به هیچ وجه به اهدای عضو رضایت نمی دادند. در طی این مدت ما هم از دریافت رضایت، ناامید شدیم. اما همسرشان خواب دیده بودند که این آقا در یک باغ سرسبز هستند و نصف یک لیوان شیر را نوشیدند، نصف دیگرش را هم به همسرش می دهد و می گوید این را برایم در یخچال نگه دار. بعد از این خواب همسر این فرد خیلی دنبال تعبیر خواب بودند و به این تعبیر کردند که همسرش رضایت دارد تا اعضایش اهدا شود. همین خواب باعث شد که اعضای این فرد اهدا شد و چهار نفر را نجات داد.

از بیمارستان شریعتی بیرون می آییم، امروز یک نفر از دنیای مان رفت، اما سه انسان را نجات داد. این قطعه در ذهنم تکرار می شود، «همیشه پیش از آنکه فکر کنیم اتفاق می افتد...»، باید تا دیر نشده، تصمیم بگیریم...


نظر شما



نمایش غیر عمومی

دیدگاه

تازه ها

آخرین اخبار

پربازدیدترین ها

تبلیغات