Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 208903
تاریخ انتشار : 8 خرداد 1396 10:54
تعداد مشاهدات : 203

تار سبیل / محسن رفیقدوست

ژاپنی ها قرارداد را تایپ کردند و آوردند. زیرش نوشتند: «ضامن: محسن رفیق دوست». پیش خودم گفتم آخر مگر می شود یک کاسب ضامن بانک مرکزی یک مملکت بشود!
بزرگ ترین شرکت فولاد در ژاپن به نام ماروبنی، حدود یک میلیارد و چهارصد میلیون دلار از بانک مرکزی ما طلب کار بود. آقای هاشمی، که تازه رئیس جمهور شده بود، به من گفت که آهن وارداتی با دلار هفت تومان الان در بازار کیلوی صد و شصت تا دویست تومان است. گفتم که اگر اجازه بدهید من آهن می آورم. دیدم خیلی معطل کرد. من به وسیلۀ وحید علاقه مند، از تجار ایرانی خارج کشور، با آن شرکت ژاپنی ارتباط برقرار کردم و رئیس شرکت پیش من آمد. اسمش ماتسومورا بود. به او گفتم: «آهن به من نسیه می دهی؟» پرسید: «ضمانت چه می دهی؟» گفتم: «هیچی. نه می توانم گشایش اعتبار بکنم و نه ضمانت نامه بدهم.» گفت: «پس چطور ضمانت می کنی؟» من یک دستمال کاغذی برداشتم، یک تار سبیلم را کندم و لای آن گذاشتم، دستمال را تا کردم، چسب زدم، و به دستش دادم. نگاهی به علاقه مند کرد. علاقه مند معنی این کار را به او توضیح داد. او هم دستمال را گرفت و رفت. بعد شروع کرد به فرستادن آهن با دلار به قیمت آزاد صد و بیست تومان. ما آهن را فروختیم به کیلویی هشتاد تا نود تومان و قیمت آهن را شکستیم. خلاصه دویست و خرده ای میلیون دلار آهن آوردیم. می فروختیم و پولش را برایشان می فرستادیم. سی میلیون و خرده ای مانده بود که من ریال آن را به بانک مرکزی دادم که حواله بکند. یک مرتبه به بی ارزی خوردیم. هیچ کس ارز نداشت. همه قفل کرده بودند. هیچ جا هم نسیه نمی داد. در همین اوضاع، ماتسومورا در مقام نمایندۀ شرکت ژاپنی پیش من آمد و گفت که ما حاضریم با دولت ایران قسط بندی بکنیم؛ به شرطی که تو دخالت بکنی. زنگ زدم به آقای هاشمی که چه کار کنم؟ آقای هاشمی بلافاصله گفت: «با او مذاکره کن که این کلید نجات اقتصاد مملکت است.» آقای کاشان، معاون بانک مرکزی، را خواستم و پرسیدم: «چقدر به این ها بدهکارید؟» گفت: «یک میلیارد و چهارصد میلیون دلار.» پرسیدم: «چطور می خواهی پرداخت کنی؟» گفت: «یک سال تنفس بدهند؛ بعد ما دو ساله بدهیم.» پرسیدم: «با چه بهره ای؟» گفت: لایبور به علاوۀ پنج شش درصد خوب است.» آن موقع لایبور به علاوۀ تا ده درصد هم بود. پرسیدم: «وکالت دارم؟» مِن مِن کرد که بله، ولی شما چه کار می خواهی بکنی. گفتم که با این دیگر کار نداشته باش.
شب ها تا پنج صبح در هتل استقلال با این ها مذاکره می کردیم. می گفتم که اولاً دو سال تنفس می خواهم، بعد هم چهار ساله، روزی یک میلیون دلار، هزار و چهار صد روز. گفتند: «بهره چقدر؟» گفتم: «بهره دیگر چیست؟ شما آمده اید که به ما محبت بکنید.» گفتند: «مگر بدون بهره هم می شود؟» از آن ها اصرار و از من انکار، بالاخره آن قدر کشاندیم که لایبور به علاوۀ هفتاد و پنج صدم درصد را قبول کردند. زنگ زدم به کاشان و موضوع توافق را گفتم. گفت: «تو انگلیسی بلد نیستی. حتماً اشتباه متوجه شدی.» گفتم: «چطور متوجه نشدم؟ من بهترین مترجم را داشتم.» زنگ زدم به آقای هاشمی. گفت: «حاج محسن ولش نکن. عالی است! »
ژاپنی ها قرارداد را تایپ کردند و آوردند. زیرش نوشتند: «ضامن: محسن رفیق دوست». پیش خودم گفتم آخر مگر می شود یک کاسب ضامن بانک مرکزی یک مملکت بشود! گفتم: «اسم مرا بردارید.» گفتند: «ما به این شرط قبول می کنیم.» گفتم: «لااقل این را بردارید و به جایش بنویسید شاهد و پیگیر اجرای قرارداد.» قبول کردند و قرارداد امضا شد.
جشنی در باشگاه بانک مرکزی گرفتند. موقع امضای قرارداد، چند نفر از ژاپنی ها و آقای دکتر عادلی و وحید علاقه مند هم بودند. آقای عادلی قبل از امضا گفت که من سؤالی از آقای ماتسومورا دارم. سه نفری به یک اتاق رفتیم. عادلی پرسید: «می خواستم بدانم علت اینکه شما پای یک قرارداد رسمی آقای رفیق دوست را به عنوان ضامن بانک مرکزی نوشتید چیست؟» ماتسومورا کیفی مثل کیف سلمانی داشت که از بالا باز می شد. دیدیم دارد داخل آن را می گردد. یک مرتبه آن دستمال کاغذی را در آورد گفت: «آقای عادلی، شما بانک مرکزی بودید و یک میلیارد و چهارصد میلیون دلار اعتبار کانفرم شده [تأیید شده] دست ما داشتید و نمی دادید. این آقای رفیق دوست فقط همین یک تار سبیل را دست من داشت. من خبر دارم که پول تتمۀ طلب ما را به بانک داد و شما پول را تبدیل به دلار نکردید تا برای من بفرستید. آن وقت ایشان رفت از کردیت بانک سوییس قرض کرد و طلب ما را تمام و کمال داد. تار سبیل ایشان از ضمانت شما معتبرتر است.» خود عادلی، بعدها، در جلسه ای گفت که حاج محسن آن کار تو برای جمهوری اسلامی هفت میلیارد دلار فایده داشت. یعنی بعد کوپاسو آمد، هرمس آلمان آمد، و بقیه آمدند و آن سد شکسته شد و مملکت راه افتاد.



*منبع: برای تاریخ می گویم، خاطرات محسن رفیق دوست، به کوشش سعید علامیان، ناشر: سوره مهر، ص 314 - 311


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :