Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 265845
تاریخ انتشار : 15 بهمن 1398 11:53
تعداد بازدید : 27

شهید سلیمانی و فلسفه تاریخ ایران / سیدجواد طاهایی

تأثیر شهادت سلیمانی بر ایرانیان، دریچه ای به درک ایده ایران یا فلسفه تاریخ ایران باز کرد.
شهادت سردار سلیمانی و واکنش عجیب ایرانیان به این شهادت، ناشناختگی یا رازمندی «ایران» را نشان داد. نشان داد که ملت ایران خیلی متفاوت از مردم ایران و تموجات احساسی و عواطف زودگذر آنان است. مردم ایران باید با فعل جمع صرف شوند و ملت ایران با فعل مفرد. اولی حکایتگر تبعیت از طبیعت و دومی تعهد به فضیلت است.

تأثیر شهادت سلیمانی بر ایرانیان، دریچه ای به درک ایده ایران یا فلسفه تاریخ ایران باز کرد. با این تشییع جنازه تاریخی چه حقایقی درباره ایران و ملت ایران منکشف شد؟

۱- ایران واقعیتی منطقه ای است و ایرانیان ملتی منطقه گرایند. آرش اسطوره کهن نیست، یک تمایل زنده است. پس، ایران همواره مستقل از تاریخ مدرن خود می زیسته و کشوری نیست که در چارچوب nation-state تعریف شدنی باشد. این بدان معنی استکه مدرنیته در ایران گسترش یافت اما ژرفا نیافت. تاریخ معاصر ایران، تناقض آمیز، نشان می دهد که ایرانیْ سخت مشتاق به ازسرگذراندن تجربه مدرن و سخت مشتاق به استقلال از آن بوده است!

۲- ایران واقعیتی اخلاقی است و ایرانیان موجوداتی اخلاقی اند. اگر ایرانیان مردمی اخلاقی نبودند، شهادت سلیمانی، این مرد سخت مظلوم و متخلّق، آنان را بدان سان تکان نمی داد، در خود فرو نمی برد و سپس ملتهب و بسیج نمی کرد. تعهد به امر اخلاقی در ایران نه آنکه قوی و مؤثر است، خیلی فراتر از آن، اصل و بنیاد است. می توان آن را لاپوشانی کرد، به تأخیر انداخت، ضعیف و حقیر کرد، اما نمی توان آینده را از آن ستاند، نمی توان از زایندگی ساقطش کرد زیرا امر اخلاقی همبسته معنای ایران و بنیاد زندگی در ایران است؛ چیزی که حتی با ضعف خود هم توضیح دهنده است. سلیمانی به ما فهماند نفع طلبی و ماده گرایی که همه گستره ایران را فراگرفته و جای خالی نگذاشته، یک وجب عمق دارد. این، قانون است: خیلی چیزها همچون خمیر زیر وردنه، هرچه گسترده تر، از برجستگی ساقط تر. معلوم است که ایرانی [دنیا را] می خواهد اما خواستنش را نمی خواهد. فرهنگیده و تاریخی، ایران اراده ارتقا از امر ملموس است.

۳- فلسفه یا ایده ایران حاوی انسانیتیْ حرکت کننده از اخلاق به سیاست است: اجتماع ایرانی خودبه خود ایده شاه را می آفریند و آن را صادر می کند. شاه اخلاقی ترین ایرانی است و از همین موضع، صفات دیگرش [فرّه ایزدی، مرجعیت، رعیت محوری، داد] را به دست می آورد. او قبل از هرچیز، بخاطر برتری اخلاقی اش همه را به خود وابسته می کند. شاه دستور نمی دهد؛ او خودش دستور است؛ یعنی حامل خواست خداوند است؛ شاه حتی مرگش هم دستوردهنده و طلب چیزی از مردم (خیزش، تحکیم وحدت، یادآوری، تعهد اخلاقی…) است.

۴- ایران در نمودهایش، حرکتی از گوناگونی به وحدت است. دیدیم که گونه ای مرگ، پیرمرد عرب زبان، روشنفکر تهرانی و زن خانه دار مشهدی را به خیابان ها کشاند. وقتی تکثری اصیل و ریشه ای مثل آبِ خوردن به اتحاد می انجامد، خطور یک پرسش در ذهن ناگزیر می شود: وحدت ایران آخرش به چه بند است؟ آرزوی حلول امر مقدس و ازاین رو اخلاقیْ در یک امپراتوری؟ اینکه ممکن نیست و عقل سلیم و حس جمعی آن را نمی پذیرد.. اما همین عدم امکانِ دنیوی، امر ایرانی و فرد ایرانی را می سازد. فلسفه تاریخ ایران یا ایده ایرانْ تراژدی نبرد با تقدیر است؛ نفیِ تعیین کنندگی امر دنیوی در زندگی دنیوی، رمز تکینگی یا یونیک بودن «ایران» در سراسر منطقه اسلامی است. ایده ایران حاوی طرحی کلی برای تعیین مسیر بشریت است: ایران همچون امکان سیاست قدسی؛ از اولویت امر آرمانی در حیات سیاسی ایران سخن می گوید. اما در این صورت، جهان، همه جهان، در موقعیت دشمنی با ایران قرار می گیرد. همه ملت ها دنیا را می خواهند، نه در گستردگی حیات ملی شان بلکه در عمق وجودشان. به نظر، خدا ایرانی گناهکار را دوست دارد؛ در جهان فقط اوست که برای استحصال مطلق با ناممکن درمی آویزد، پیروزی را می دهد و عظمت را به دست می آورد، حال را می دهد تا آینده را بستاند. ایران، اراده است.

۵- با ایران بخاطر خودش دشمنی می شود. به عبارت دیگر، ایران نه بخاطر سیاست های این یا آن دولت اش، ویژگی ژئوپلیتیک اش یا مذهب اش، بلکه بخاطر خودش، بخاطر ایران بودنش دشمن دارد. هر تمدنی که rational و ماده گرا باشد و روح سلطه گر داشته باشد، نطفه دشمنی با ایران را در خود حمل می کند و دولتش بر لبه خصومت با ایران قرار دارد؛ فقط دستاویزها یا بهانه های معقولی لازم است؛ مثل منافع ملی، دخالت در امور داخلی کشورها، توسعه نفوذ و غیره.

۶- تاریخاً، ایران یک واقعیت آزادی بخش یا آزادکننده است و این کار را با مرجعیت فرهنگی و نه قدرت سیاسی خود انجام می دهد. آرنت به ما می آموزد که اتاریته یا مرجعیت نافی آزادی فرد نیست بلکه از آن نیرو می گیرد. ایران بیشتر، مرجعیت فرهنگی اش است تا قدرت دولتش. درک ملت های اطراف از ایران (گرچه در صد سال اخیر کمی آسیب دیده است)، یک مرجعیت جذاب است تا یک سیاست مقهورکننده. آنها شهید سلیمانی را امتداد دولت ایرانی نمی دانستند، امتداد فرهنگ ایرانی و اساساً امتداد خود ایران می دانستند. سلیمانی تعیین کنندگی ۲۰۰ سال تاریخ مدرن ایران را نفی کرد و اولویت آن را مورد پرسش قرار داد. در واقع پیشتر انگاره بسیجی شهید چنین کرده بود.

۷- یک فرهنگ آزادی بخش یا آزادکننده طبیعتاً نمی تواند روح میلیتانت یا سیطره طلب داشته باشد. «امپریالیزم ایرانی» از همان ابتدا پروژه ای ناکام است؛ همچنانکه گسترش طلبی شاه عباس یا آقامحمدخان به سنتی از امپریالیزم ایرانی بدل نشد و ماندگاری نیافت. آیا نگوییم ایران یا دولت ایرانی ذاتاً امپریالیست خوبی نیست؟

۸- ایران به رخداد وابسته است و به تکرار خاطره آن. ملتی که خاطره ندارد جنون دارد زیرا نمی تواند جز تحرک بی پایان باشد. خاطره جنگ تحمیلی مصائب آن و مخصوصاً خاطره انسان ایثارگر پاکبازی که مرگ او تضمین استمرار حیات ایران بود، هیچ گاه به پایان نمی رسد. او آرش جدید یا انسان مثالین ایرانی است. ازاین رو وجدان ایرانیان به این انسان، سخت وابسته است. شهادت سلیمانی چنین انسانی را به اوج پروژه تکوین خود رسانید.

۹- ایران، یک تناقض بزرگ است: وحدت فردیت آزاد ایرانی با ایده آلیزم دولت مقتدر. این همزیستی ازطریق ادبیات و عرفان و فولکلور ایرانی در ناخودآگاه فرد ایرانی جای گرفته است. تاریخ ایران همزمان، پوزخند به سکولاریزم و ارتدوکسیزم نظری یک دولت دینی است. ایران عبارت است از دیانت عرفی شده؛ شهودگراییِ واقعیت یافته. ایران روح متعیّن است.

*

واکنش توده های ایرانی به شهادت سردار سلیمانی همچنان پدیده ای عجیب است و از ژرفناهای ایران و امر ایرانی حکایت می کند. باوجوداین، احساس می شود نظام همچنان می کوشد به جای وحدت با ایرانِ تاریخی، فاصله گرچه نزدیک اما مطمئنی را با آن حفظ کند. آیا دکترین ره ای نظام از ایران نمی هراسند؟ مسئله اساسی آن است که بدون تملک ایران، انقلاب و جمهوری اسلامی با هر میزان تأثیرگذاری و عینیت آفرینی، باز هم مقوله ای ذهنی، غیرتجربت شده و افلاطونی باقی خواهد ماند. بدون تملک فلسفه تاریخ ایران این جمهوری حتی اگر به همه زمین گسترش بیابد، بازهم زمینی (ملموس) نخواهد شد. بپذیریم: بدون ایران انقلاب و جمهوری آن همچون درختی است که ریشه در اعماق ندارد؛ هرقدر گسترده، مؤثر و دارای حقانیت حیات.


سیدجواد طاهایی


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :