Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 267025
تاریخ انتشار : 15 فروردین 1399 22:48
تعداد بازدید : 183

تبریز مه آلود / اکبرمظفری

از فردای پیروزی انقلاب اسلامی همۀ زنجیرهای اسارت و بردگی، حقارت و بندگی از هم گسست و با تجدید حیات ملت ایران آب رفته به جوی بازگشت.
رُمان تاریخی «تبریز مه آلود» اثر معروف نویسندۀ شهیر آذربایجان محمد سعید اردوبادی است که در قالب داستانی زیبا و اثرگذار به انقلاب مشروطیت، حوادث ناشی از آن و بخصوص سردار ملی ستارخان و مصائب یاران او می پردازد و آن دوره از تاریخ ایران را به شکلی جذاب و هنرمندانه روایت می کند. نویسنده از اهالی اردوباد قفقاز (جمهوری آذربایجان) و جزو کادر سیاسی سوسیال دموکرات های قفقاز است، به همین دلیل نخواسته و یا نتوانسته در اطراف ماهیت دینی انقلاب مشروطیت و رهبران مذهبی آن بخصوص قیام تاریخی شیخ محمد خیابانی سخن براند، اما با این همه پرده از روی رازهای ناگفته بسیاری کنار زده و جنبش مردم آذربایجان را از زوایای مختلفی مورد بررسی قرار داده است که از نظرگاه های مختلفی قابل اعتنا می باشد.
نویسنده خود در انقلاب مشروطه شرکت داشته و عضو شورای انقلاب و ستاد جنگی ستارخان بوده است، به همین دلیل در جان بخشیدن به داستانش از وقایع تاریخی و قهرمانان واقعی، سرشناس و معروف انقلاب مشروطیت وام گرفته است. او در صفحه 447 از جلد اول این کتاب، به جریان سفر قهرمان داستانش «ابوالحسن بیگ» از جلفای روسیه به تبریز می پردازد که پس از اشغال آذربایجان توسط قوای تزاری روس انجام گرفته است. روسیه آن موقع تبریز را جزو مایملک خود می دانست و پیروزی انقلاب مشروطیت را موجب از دست رفتن آذربایجان و تحریک احساسات مردم قفقازیه تلقی می کرد، به همین دلیل و دلایل بسیار دیگری که عمدتا ناظر بر منافع و مصالح روسیه بود، انقلاب مشروطیت را سرکوب می کرد.
ابوالحسن بیگ در مسیر سفرش به تبریز وارد شهر مرند شده و چند روزی آنجا در خانۀ یکی از دوستانش اتراق می کند. او یک روز صبح به همراه تنی چند از همراهانش در شهر مرند به گردش پرداخته و اتفاقات آن روز را ثبت و گزارش می کند که گویای فضای حاکم بر آن روز آذربایجان است. ما این قطعۀ تلخ و جگرخراش را عینا نقل می کنیم.
«بعد از صرف صبحانه به منظور گردش در شهر و بازار بیرون آمدیم ... وضعیت شهر طوری شده بود که انگار از مدت ها پیش به روسیه تزاری ملحق شده است. سربازان تزاری به مردم کوچه و بازار بد و بیراه می گفتند و پاپیچ آنها می شدند، و به محض دیدن زنی می گفتند: خانم، شوهر داری؟، از مغازه ها جنس می خریدند و پولش را نمی دادند، طبق گوجه فرنگی را بلند کرده و به سر بقال می زدند و می خندیدند. اینها کارهای عادی و پیش پا افتادۀ آنها بود و مردم هم، گویا به دیدن این کارها عادت کرده بودند. گذر ما به بازار بقال ها افتاد. شیر و ماست و سایر انواع لبنیات این بازار، نسبت به بازار سایر شهرها، خیلی بهتر و فراوانتر بود. جلو دکان پیرمرد بقالی ایستاده بودیم و سرشیر را تماشا می کردیم، در این هنگام یک سگ نر، پوزه اش را به سوی ظرف ماست دراز کرد و خواست بلیسد.بقال با چوبی که دم دستش بود سگ را زد و از در دکان راند. از صدای نالۀ سگ، افسری که نشان فرماندهی هنگ ارتش تزار را داشت، آمد به بقال فحش داد و ظرف ماست را ـ که سگ می خواست لیس بزند ـ برداشت و به سر بقال زد، سر بقال شکافت، خونش با ماست قاطی شد و از سر و صورت و ریشش سرازیر گردید. افسر فحش می داد. منتهی فحش های او فقط متوجه بقال نبود بلکه جنبۀ عمومیت داشت، از قبیل شرقی های بی تمدن، وحشی ها. دست افسر به ماست آغشته شده بود. یک نفر تاجر محلی که ظاهرا قیافۀ اروپایی ها را داشت، به افسر نزدیک شد. ایرانی بودن او را از کلاه نازک ماهوت که بر سر داشت، می شد تشخیص داد. از جیبش دستمالی سفید درآورد و گفت: ببخشید، هم وطنان ما خرند.
او روسی حرف می زد. بعد خواست با دستمال، انگشتان آلوده به ماست افسر را پاک کند، ولی افسر عصبانی با همان دست، سیلی محکمی زیر گوش وی زده، فحشش داد و گفت: برو گمشو!
 مرد تاجر ایستاد. با کُرنش و چاپلوسی ضمن عذرخواهی از افسر، صورت خود را پاک کرد؛ بعد به طرف بقال آمد و گفت: مرتیکۀ پست! مگر تو نمی دانی که اینها مهمانان عزیز ما هستند؟ به چه جراتی سگشان را کتک می زنی؟
مرد تاجر ضمن گفتن این حرف ها، به صورت افسر نگاه می کرد تا آثار رضایت او را در چهره اش ببیند. بعد از او، یکی دیگر به طرف بقال آمد و گفت: اینها هم خودشان مهمانان عزیز ما هستند و هم سگ هایشان عزیز و نور چشممان. بابا جان! خیلی ببخشید، نفهمیدیم؛ سگ حضرت آقا را با سگ مرند عوضی گرفتیم و نسبت به او بی ادبی کردیم. والا پدر و جد و آبای ما هم نمی توانند از این غلط های زیادی بکنند. یعنی ما تا این اندازه پست و بی ادب شده ایم که یک ظرف ماست را از سگ حضرت آقا مضایقه کنیم؟
او با گفتن این حرف ها سعی داشت رضایت افسر را جلب کند، ولی افسر هنوز داشت ناسزا می گفت. منتهی این ناسزاها برای ما تازگی نداشت. نظیر آن را همه جا شنیده بودیم: شرقی های وحشی، موذی ها، بدبخت ها، دیگر از ستار خان خبری نیست. افسران اعلیحضرت تزار، شماها را به حد کافی تربیت خواهند کرد. شما حق ندارید سگی را که هزار بار از شما متمدن تر، با شرف تر و نجیب تر است کتک بزنید. در نظر ما، این گونه کارها یک نوع توطئه علیه ماست.»
نویسنده همچنین در صفحه 576 از جلد دوم این کتاب، به گفتگوی ابوالحسن بیگ و دختری به نام نینا با عمو حسینعلی می پردازد و چگونگی مرگ فرزند او را از زبان خودش روایت می کند که عینا آن را نقل می کنیم.
«عمو حسینعلی گفت: من به این زودی ها پیر نمی شدم؛ داغ صفی مرا پیر کرد.
نینا پرسید: صفی کی بود؟
ـ دختر جانم! تمام دار و ندار من در این دنیا، فقط یک پسر بود که اسمش صفی بود. جوانمرگ شد و از دست ما رفت.
نینا دوباره پرسید: چرا جوانمرگ شد؟
ـ اگر با اجل طبیعی می مُرد زیاد هم دردآور نبود، می گفتم خداوند عالم چنین مصلحت دانست و او را از ما گرفت. در اینجا کسی به نام امیرنظام بود که اسمش حسنعلی خان بود و او را گرووسی هم می گفتند. (امیرنظام گروسی پیشکار مظفرالدین میرزا ولیعهد والی شهر تبریز بود) خیلی ظالم و بیرحم بود. روزی نبود که در تبریز سر چند نفر را حق و ناحق از تنشان جدا نکند. یک روز طفلکی صفی از کنار ارک می گذشت که قربانی یک حرامزاده شد.
سوال کردم: چگونه قربانی شد؟
آهی کشید و گفت: سربازان حسنعلی خان امیرنظام گروسی، شخصی به نام ایمان درشکه چی را از زندان در آورده، همراه میرغضب می بردند تا سرش را ببُرند. برادران ایمان به سربازان و فرماندۀ آنها رشوه داده، برادرشان را از گوشۀ ارک در آورده فرار می دهند و سربازان با صحنه سازی، دنبالش می دَوند و طفلکی پسر مرا که از آنجا می گذشته، به جای او می گیرند و بلافاصله می برند، سرش را می بُرند.
نینا با وحشت و تعجب گفت: مگر این کار ممکن است؟
ـ چرا نباشد. نظیر آن خیلی اتفاق افتاده، بارها پس از دریافت رشوه، حمال ها را به جای این گونه افراد محکوم، دستگیر ساخته، برده سر بُریده اند. تازه، آن وقت ها من باغبان ولیعهد بودم احوالات خود را به پیشخدمت مخصوص ولیعهد گفتم ولی به جایی نرسید. پسرم بیست و دو سال داشت. زیبا و خیلی با معرفت بود. جنازه اش را هم به ما ندادند.
ـ پس جنازه اش چه شد؟
ـ برادران ایمان درشکه چی، به بهانۀ اینکه جنازۀ برادرشان است، برده دفنش کردند. من هم در این میان سوختم و ساختم. از این پادشاهان حرامزاده، این نوع جنایت ها و ستم ها خیلی دیده ام. از آنها جز این گونه مظالم و بی عدالتی ها، کار دیگری ساخته نبود. از کسی که با وجود پسر ولیعهد بودن، شب ها قاطی لوطی های راهزن قره داغ می شد و کاروان ها را غارت می کرد، جز این چه انتظاری می توان داشت؟»
از این گونه تحقیرهای ملال آمیز و ذلت خیز در این کتاب وقایع نگاری داستانی بسیار است. شکستن حرمت زنان ایرانی، غارت مال و اموال مردمی، ظلم و بیداد عمومی، مرگ از بیماری و گرسنگی، غارت هویت ایرانی ـ اسلامی، مظلومیت در نهایت بیچارگی و ... در لابلای این کتاب چهار جلدی موج می زند، اما با این همه «تبریز مه آلود» تنها گوشه هایی از فجایع حاکم بر آن روزگار را روایت کرده و از بیان همه واقعیت های تلخ آن دوران عاجر مانده است. تاریخ معاصر ایران از این قطعات جانسوز بسیار دارد.
نسل جوان امروز که در سحرگاه پیروزی انقلاب متولد شده و در زیر سایۀ عزت ملی قد برافراشته و همواره شاهد حقارت دشمنان ملت خویش بوده است، شاید نتواند وقوع چنین داستان های مملو از ننگ و عاری را باور کند، اما واقعیت این است که شکستن استخوان های ملت ایران در زیر چکمه های استبداد داخلی و استعمار خارجی افسانه نیست. روزگاری بر این ملت گذشت که عزت و احترام، شخصیت و شرافتش به تاراج رفته و لگدکوب می شد. ملت ایران در موطن خویش چون غریبه ها زندگی می کرد و از هیچ ارج و قربی برخوردار نبود. داغ ذلت و زبونی بر پیشانیش نقش بسته و دائما از ظلم این سفاک بی رحیم به آن دژخیم خونریز پناه می برد و رو به سوی ناکجاآباد داشت. در چنین روزگار تلخ تر از زهر، انقلاب اسلامی به مثابۀ پیامبری ظهور کرد و با ایجاد تحولی بنیادین در روح جمعی و وجدان عمومی، موجب بازگشت ملت ایران به خویشتن واقعی خویش شد. وقتی ملت ایران هویت حقیقی خود را باز یافت و در پناه حضرت حق ماوا گزید، دوباره قهرمان تاریخ شد و محرک اصلی تحولات آن گردید.
چون بر آورد از میان جان خروش ـ اندر آمد بحر بخشایش به جوش
از فردای پیروزی انقلاب اسلامی همۀ زنجیرهای اسارت و بردگی، حقارت و بندگی از هم گسست و با تجدید حیات ملت ایران آب رفته به جوی بازگشت. نسل جوان ایران عزیز که در عهد جمهوری اسلامی متولد شده و زندگی کرده است، شاید ارزش سرمایۀ خود را به درستی نداند و قیمت واقعی استقلال و سرافرازی خود را نشناسد! چرا که همواره عزیز بوده، عزتمندانه زندگی کرده و داغ ننگ و ذلت بر پیشانیش نخورده است. این نسل نوظهور تنها زمانی می تواند ارزش و عظمت واقعی انقلاب اسلامی و آثار ناشی از آن را درک کرده و نسبت به آن عشق بورزد که راه طی شدۀ ملت ایران را بشناسد و گذشتۀ تاریخی پر از درد و رنج آن را بداند، آنگاه است که انقلاب اسلامی را با همۀ کاستی های آن چون جان شیرین عزیز می دارد و برای پاسداری از آن سر از پا نمی شناسد.


تبریز مه آلود


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :