Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 269621
تاریخ انتشار : 27 خرداد 1399 23:41
تعداد بازدید : 176

جانِ ایران؛ جانِ افغانستان / محمدعلی صمدی

با موافقت «حاج قاسم سلیمانی» آتشی که سال ها زیر خاکستر بود، در سینه رزمندگان افغانستانی دوباره برافروخته شد و مدتی بعد، پیشنهاد تاسیس یک یگان مستقل از داوطلبان افغانستانی جهت حضور در جنگ سوریه، از سوی «علیرضا توسلی» مطرح گردید.
جغرافیایی که امروزه به نام افغانستان شناخته می شود، بخشی از محدوده وسیعی است که توسط «احمد ابدالی» به نام «امپراطوری افغان» تشکیل شد.

«احمد خان» یکی از سرداران مورد اعتماد سپاه «نادرشاه افشار» بود که پس از قتل او، خودش را به قندهار رساند و همه قبایل پشتون را گرد هم آورد و نخستین حکومت افغانستان را ایجاد کرد.

تا آن زمان، محل زندگی قبایل پشتون، بخشی از پادشاهی بزرگ ایرانیان به شمار می رفت و حتی انهدام سلسله صفویه، نتیجه خشم افغان های جان به لب آمده از والی منصوب اصفهان بود.

از زمان مرگ نادر شاه تا آغاز سلطنت قاجار، حدود چهل سال طول کشید. قاجارها زمانی پایشان را در تهران محکم کردند که انگلستان هم در هندوستان ریشه ای عمیق دوانده بود و به حکومت افغان به چشم مانع و حدفاصل بین ایران و روسیه با هندوستان می نگریست.

انگلستان، منطقه «هرات» را با دخالت مستقیم خود از ا یران جدا و به افغانستان ملحق نمود و به همین هم بسنده نکرده و در سال 1212 شمسی، به افغانستان لشکر کشید و نخستین جنگ انگلیس و افغانستان در گرفت.

طی 85 سال، انگلستان 3 بار به افغانستان لشکر کشید و هر بار با هزینه و تلفاتی سنگین شکست خورده و وادار به عقب نشینی شد. در نهایت با پیروزی افغان ها در سومین جنگ(1298 شمسی)، استقلال «افغانستان» به رسمیت شناخته شد.

طی سه دهه بعد هم در جنگ های اول و دوم جهانی، افغانستان مانند تمامی آسیای غربی، خسارات هنگفتی را متحمل شد و همین سده ی پرجنگ و مصیبت، به اضافه درگیری های کشدار داخلی، باعث ضعف و سستی مزمن در تمامی زیرساخت های حیاتی این کشور گردید.

آخرین پادشاه افغانستان، «محمد ظاهر» در سال 1352 شمسی با کودتایی سرنگون شد و کودتاچیان اعلام حکومت جمهوری کردند. این حکومت که درست زیر گوش ابرقدرت شرق، گام های بلندی برای نزدیکی با غرب برداشت، دوام زیادی نداشت و با کودتای نیروهای وفادار به شوروی، متلاشی شد.

کشاکش های داخلی اما آن قدر ادامه پیدا کرد که در 3 دی 1358 (حدود یک سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران) به فرمان رهبر وقت شوروی، سپاه چهلم این کشور وارد افغانستان شد.

متعاقب این اشغالگری که 9 سال به درازا کشید و با توجه به بی رحمی و ویرانگری نظامیان روس، بخش قابل توجهی از مردم مسلمان این کشور به اقصی نقاط جهان آواره شدند.

طبیعی بود که اشتراکات فرهنگی فراوان بین مردم افعانستان و ایران، خصوصا در زمینه دین و زبان، باعث شد ایران مقصد اصلی بخش بزرگی از آوارگان افغانستانی شود.

8 ماه پس از سقوط افغانستان، رژیم یعثی صدام، به خاک ایران حمله برد و آتش جنگ زبانه کشید. تعداد قابل توجهی از مسلمانان پاکدل افغانستانی، که بعثیان را به عنوان عوامل تابلودار شوروی و دشمن مشترک خود و ایران اسلامی به شمار می آوردند، به سوی جبهه های جنگ ایران و عراق عازم شدند و در مدت کوتاهی، تعدادشان به حدی رسید که سپاه پاسداران، یک تیپ مستقل به نام «ابوذر» از رزمندگان افغانستانی تشکیل داد.

از رزمندگان این یگان نظامیِ کمتر شناخته شده، در طول سال های دفاع مقدس، حدود 2 هزار نفر به شهادت رسیدند.

با پذیرش قطعنامه 598، ایران که هیچ برنامه جهادی خاصی برای نیروهای تیپ ابوذر نداشت و بیم آن می رفت که حفظ چنین یگانی پس از جنگ، در میان گروه های جهادی افغانستان که مشغول نبرد با اشغالگران شوروی بودند، باعث ایجاد سوءتفاهم شود، اقدام به انحلال آن کرد.

بسیجیان افغانستانی، همان قدر پس از آتش بس، گیج و سردرگم بودند که بسیجیان ایرانی. تاریخ انقلاب اسلامی در پیچ سرنوشت سازی قرار داشت که درک آن برای شاهدان معاصرش، ممکن نبود.

تنها 7 ماه پس از خاموشی جبهه های جنگ با عراق، در 26 بهمن ماه، آخرین گروه از سربازان ابرقدرت شرق، از خاک افغانستان خارج شدند و کابل به دست مجاهدین مسلمان افتاد.

هیچ تصوری از آینده ی پیش روی جهان نداشت (3 سال بعد، اتحاد جماهیر شوروی، در برابر چشمان حیرت زده دوستان و دشمنانش، فرو ریخت).

حکومت مجاهدان افغان، 4 سالِ پر اختلاف را پشت سر گذاشت و سرانجام جنگ داخلی در سال 1371 شمسی، زبانه کشید و طی 4 سال، آن چه را که به نام «افغانستان» باقی مانده بود، یکسره به آتش کشید.

حالا دیگر تصرف پایتخت ویرانه کشور، توسط یک گروه نه چندان بزرگ و کم توان و تحت حمایت پاکستان، کار سختی نبود. طالبان، در مهر ماه 1375 شمسی، پرچم حکومت خود را در کابل برافراشتند. در این مقطع، بخشی از رزمندگان تیپ منحل شده ابوذر، میدان جدیدی برای مبارزه پیدا کرده و به یگان های نظامی افغانستانی که علیه طالبان می جنگیدند پیوستند و تعدادی از آنان در همین جبهه، به شهادت رسیدند.

با این حال، تجربه ای که رزمندگان تیپ ابوذر، از زیست جنگی در طول سال های حضور در جبهه های جنگ با صدامیان به دست آورده بودند،  برایشان قابل تکرار نبود.

فضای حاکم در میان بسیجیان و پاسداران ایرانی، در سایر معرکه ها، نظیری نداشت. شاید همین امر باعث شد که بخش قابل توجهی از مجاهدانِ تیپ ابوذر، طی دو دهه پس از پایان جنگ ایران و عراق، در حالی که میادینِ دیگری برای جنگ وجود داشت، ترجیح بدهند به سر خانه و کاشانه خود بازگردند اما بسیاری از آنان که انگیزه های اعتقادی قدرتمندی داشتند، همواره به دنبال فرصتی برای تداوم مبارزات جهادی خود بودند. تا این که جنگ محور مقاومت اسلامی با ارتجاع عربی و مزدورانش در سوریه، آغاز شد (1390 شمسی).

جمهوری اسلامی و حزب الله، به دعوت دولت سوریه، به کمک ارتش این کشور شتافتند و در جبهه مقابل نیز، سپاهی عظیم از وفاداران و مزدوران ائتلاف سعودی، قطر و ترکیه صف آرایی کرد.

با مغلوبه شدن جنگ، تعدادی از نیروهای قدیمی تیپ ابوذر، برای حضور در جبهه های نبرد، به فرماندهی نیروی قدس سپاه ابراز آمادگی کردند. در راس این نیروها، بسیجی میانه سالی به نام «علیرضا توسلی» قرار داشت.

با موافقت «حاج قاسم سلیمانی» آتشی که سال ها زیر خاکستر بود، درسینه این رزمندگان افغانستانی دوباره برافروخته شد و مدتی بعد، پیشنهاد تاسیس یک یگان مستقل از داوطلبان افغانستانی جهت حضور در جنگ سوریه، از سوی «علیرضا توسلی» مطرح گردید.

طولی نکشید که گردانی از این رزمندگان، عملیات خود را علیه ائتلاف تکفیری در سوریه آغاز کردند و تحت فرماندهی «توسلی» که حالا با نام جهادی «ابوحامد» شناخته می شد، چنان درخششی از خود بروز دادند که آوازه شان، در میان هم وطنانشان در ایران و افغانستان پیچید و علی رغم همه محدودیت ها، خصوصا از طرف دولت افغانستان، تعداد داوطلبان افغانستانی برای حضور در جبهه سوریه افزایش چشمگیری پیدا کرد.

در مدت کوتاهی گردان فاطمیون، به تیپ و سپس لشکر ارتقا پیدا کرد و عملکرد شجاعانه و پیروزمندانه اش در محورهای مختلف، آن را به یکی از اصلی ترین پایه های نبرد علیه تروریست های حاضر در سوریه تبدیل کرد.

حالا دیگر پرچم فاطمیون، در کنار پرچم حزب الله برافراشته می شد و شکستن سخت ترین خطوط دشمن، به آنان واگذار می گردید. شاید بتوان ادعا کرد تجربه موفق «فاطمیون» بود که باعث جدی گرفته شدن ایده تشکیل یگان های رزمی چند ملیتی دیگر از سایر مسلمانان منطقه در جبهه سوریه شد؛ یگان هایی که امروز هر کدام به تنهایی، نامی پرآوازه دارند و جبهه تکفیری-صهیونیستی بابت آن ها به صراحت اظهار نگرانی می کنند.

در روزهایی که خون هزاران رزمنده لشکر فاطمیون، با خون های رزمندگان ایرانی و لبنانی و یمنی و پاکستانی و ... در سوریه آمیخته شده و به بار نشسته است، جا دارد که یادی شود از هزاران بسیجی افغانستانی که در جبهه های نبرد با ارتش بعث، غریبانه و بی نام و نشان جنگیدند و حتی از آنان خواسته می شد خود را نه اهل افغانستان که خراسانی معرفی کنند و حتی نام یگانی اختصاصی شان، طی سه دهه پس از پایان جنگ، جز برای عده ای معدود، شناخته شده نیست.

در این میان، آن دسته از بسیجیانی که پیش از تشکیل «تیپ ابوذر» به جبهه ها اعزام شدند، گمنام تر و غریب ترند. آنان اکثرا در یگان رزمی استان خراسان جذب می شدند و روحیه آرام و کم سر و صدایشان (خصوصیت بارز مردم نجیب افغانستان) باعث می شد چندان در چشم نباشند.

«نسیم افغانی» یکی از همین عزیزان بود که در صفوف بسیجیان «لشکر 5 نصر» در «عملیات والفجر 1» (بهار 1362) وارد میدان نبرد شد و به شهادت رسید. پیکر این شهید، پس از 37 سال، توسط واحد تفحص شهدا شناسایی شد اما پیدا نشدن خانواده این شهید برای تحویل گرفتن پیکرش، یکی دیگر از نشانه های مظلومیت این دسته از بسیجیان افغانستانی است؛ مردانی که امروز، میراث دارانشان در «لشکر فاطمیون» پرچم خود را بر قلل رفیع عزت و کرامت به اهتزاز درآورده اند.


رزمندگان افغانستان


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :