Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 102566
تاریخ انتشار : 14 اسفند 1386 0:0
تعداد مشاهدات : 10

استقلال سياسي و رهايي از وابستگي به غرب

استقلال سياسي يکي از مهم ترين موضوعات مربوط به حاکميت و سياست خارجي هر کشوري مي باشد. از ويژ گي هاي بارز و بدون ترديد رژيم پهلوي که نياز به بحث و استدلال چنداني نداشته و شواهد و مدارک بسياري در اين زمينه منتشر شده است، وابستگي اين رژيم به غرب و نداشتن استقلال سياسي بود، امري که بر هيچ صاحب نظر سياسي پوشيده نبوده و نيست. تا قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، کشور مظلوم ايران در طول تاريخ خود، کمتر مزة استقلال سياسي را چشيده بود و عمدتاً به قدرت هاي استکباري خارجي مخصوصاً انگليس و بعد هم آمريکا وابسته بوده است. حکام و سلاطين جائر ايران به علت مردمي نبودن حکومتشان و نيز نداشتن غيرت ديني و ملي، به راحتي و حتي بعضاً با افتخار، طوق بندگي و سرسپردگي کشور به بيگانگان را بر گردن خويش مي انداختند. وابستگي وسرسپردگي رژيم ايران در دوران رضاخان قلدر و نيز اوائل سلطنت فرزندش محمدرضا، به قدرت استعماري انگليس بود ولي بعدها که تا زمان پيروزي انقلاب نيز طول کشيد، حکومت ايران کاملاً وابسته و مطيع سرکردة استکبار غرب يعني آمريکا بود. وابستگي رژيم پهلوي به غرب و نداشتن استقلال سياسي، مصاديق و جلوه هاي گوناگوني داشته است که به بعضي از آنها اشاره مي کنيم: وابستگي اصل وجودي رژيم پهلوي به غرب اولين و يکي از مهمترين مصادق عدم استقلال سياسي، وابستگي اصل وجودي رژيم پهلوي به غرب مخصوصاً آمريکا بود. از ابتدا اين رژيم توسط دولت انگليس با سلطنت رضاخان بوجود آمد و سپس با طرح مشترک آمريکا و انگليس، فرزندش محمدرضا به تخت سلطنت نشست و در ادامه هم با سياست آنها ادامه يافت. در واقع به وجود آمدن رژيم سلطنتي پهلوي و استمرار آن، با خواست و اراده و طرح غرب، ابتدا انگليس و سپس آمريکا صورت گرفته است. کودتاي 1299 که منجر به خاتمه رژيم قاجار و سلطنت رضاخان گرديد به اعتراف انگليسي ها در راديو دهلي توسط آنان انجام شد و مورخين همگي به آن اشاره و اعتراف نموده اند. ارتشبد سابق حسين فردوست که يکي از مهره هاي اصلي رژيم پهلوي و دوست صميمي محمدرضا ـ از کودکي تا پايان سلطنت ـ بوده و از جريانات به قدرت رسيدن محمدرضا آگاهي کامل دارد، در خاطرات خود جريان روي کارآمدن رضاخان و محمدرضا را توسط انگليس و آمريکا شرح مي دهد که در بحث دستاورد بعدي آن را ذکر خواهيم کرد. در کودتاي 28 مرداد 1342 نيز آمريکا و انگليس به طور آشکار و صريح دخالت داشته و با ساقط کردن دولت ملي مصدق، شاه را مجدداً به قدرت بازگرداندند. در همين رابطه روزنامه نيويورک تايمز زير عنوان سانسور تاريخ آمريکا مي نويسد: «ديگر مشکل مي توان کمک سيا را در ترتيب دادن کودتاي سال 1953 (1332) که شاه ايران را به سلطنت بازگردانيد جزء اسرار دانست. پس از کودتا، شاه گيلاس خود را با تعارف به کرميت روزولت رئيس بخش سيا در خاورميانه برداشت و گفتک من تاج و تخت خود را به خدا، مردم کشورم، ارتشم و به شما مديونم. » تبعيت رژيم پهلوي از سياست هاي غرب دومين مورد از مصاديق عدم استقلال سياسي رژيم گذشته، تبعيت حکومت ايران از سياست هاي غرب و آمريکا و الزام به اجراي سياست هاي ديکته شده از طرف آن ها بود. محمدرضا خود را ملزم به اجراي کامل سياست ها و تصميمات ابلاغي از سوي آمريکا مي دانست. ارتشبد سابق حسين فردوست در خاطرات خود مي نويسد: «در سياست خارجي و بخصوص سياست منطقه اي دکترين اجرا شده توسط محمدرضا، تبعيت کامل از دستورات آمريکا و انگليس بود. » البته واقعيت اين وابستگي و تبعيت از سياست هاي ديکته شده آمريکا، به قدري واضح و بديهي بود که براي همگان روشن و آشکار بوده و قابل اختفاء نبود. کمتر کسي را که کمي آگاهي در مسائل سياسي ايران را داشت مي توان يافت که از اين موضوع آگاه نبوده باشد. اخذ موافقت غرب براي تصميمات کلان کشور سومين مورد اين بود که رژيم پهلوي علاوه بر اين که ملزم به اجراي سياست هاي ديکته شده آمريکا بود، خودش نيز حق تصميم گيري در مسائل اساسي و کلان کشور، مخصوصاً در امور سياست خارجي را نداشت و ملزم بود قبلاً نظر مثبت آمريکا را نسبت به آن ها کسب کند. به همين جهت است که محمدرضا، اولاً براي اخذ سياست هاي ديکته شده آمريکا و ثانياً به منظور هماهنگ نمودن تصميمات و سياست هاي کلان خود با آمريکا، به صورت مستمر به آمريکا سفر مي کرد و يا با سفير آمريکا در تهران ملاقات داشت، اقدامي که نسبت به ساير سفرا سابقه نداشت. سوليوان آخرين سفير آمريکا در رژيم پهلوي در خاطرات خود مي نويسد: «شاه تقريباً هر ده روز يکبار به من وقت ملاقات مي داد. » و در جاري ديگر مي نويسد: «شاه ايران تقريباً هر سال يکبار از آمريکا ديدن مي کرد. » در همين رابطه حسين فردوست در خاطرات خود مي نويسد: «محمدرضا در تمام طول سلطنتش با مقامات اطلاعاتي انگليس و آمريکا تماس و ملاقات منظم داشت. اين ملاقات ها در سطوح مختلف بود. حدوداً هر 15 روز يکبار سفراي آمريکا و انگليس را جداگانه ملاقات مي کرد و هر 15 روز يکبار نيز کارمند ارشد اطلاعات سفارت انگليس را به تنهايي مي ديد. با کارمند ارشد سيا در ايران نيز به همين نحو ملاقات داشت با ساير سفرا کاري نداشت. رابطه محمدرضا با دو سرويس درجه اول اطلاعاتي غرب فقط در داخل کشور نبود. محمدرضا هر سال موقع بازيهاي زمستاني به سوئيس مي رفت و در آن جا با رئيس کل MI16 جلسات منظم داشت. محمدرضا عده اي را مانند نخست وزير، وزير دربارة من رئيس ساواک، رئيس اداره دوم ارتش به طور رسمي مجاز دانسته بود با مقامات اطلااعات انگليس و آمريکايي ملاقات داشته و به او گزارش دهيم و به کرات هم مي گفت آنچه انگليسيها و آمريکاييها مي خواهند در اختيازشان گذارده شود. » تعيين مقامات رژيم از سوي آمريکا و غرب چهارمين مورد از جلوه هاي وابستگي و عدم استقلال رژيم پهلوي، نقش اساسي آمريکا در تعيين و انتخاب مقامات بلندپايه کشور بود که در بحث بعدي مورد بررسي قرار خواهد گرفت. سرسپردگي مقامات کشور به غرب و آمريکا پنجمين مورد از مصاديق عدم استقلال رژيم پهلوي، سرسپردگي مقامات بلندپايه و نوکري و تبعيت محض آنها از آمريکا و انگليس بود. از شاه گرفته تا نخست وزيران و ساير مقامات بلندپايه کشور، به عنوان غلام حلقه به گوش آمريکا و انگليس بودند و اين هم طبيعي بود، زيرا وقتي انتخاب و تعيين آنها با آمريکا و انگليس باشد، طبعاً تبعيت و اطاعت آنها نيز بايد از همان انگليس و آمريکا مي بود. خود شاه وقتي از آمريکا سخن مي گفت، لحن کلامش حاکي از بندگي و بردگي نسبت به آمريکا بود. محمدرضا در کتاب پاسخ به تاريخ مي نويسد: «وقتي دربارة آمريکاي نجيب و نيرومند فکر مي کنم، نام آيزونهاور و آورل هريمن و ريچار نيکسون و ترومن و ليندون جانسون به ذهنم خطور مي کند. شکي نيست که تاريخ آز آيزونهاور به عنوان يک سرباز واقعي ياد خواهد کرد و من هم به سهم خود بيش از هر چيز مهرباني او را به ياد خواهم داشت ... برايم افتخار بزرگي بود که در مراسم تشييع جنازة اين سرباز پرافتخار و آمريکايي بزرگ شرکت کنم. او را از ياد نبرده ام. در زمان حکومت او بود که ايالت متحده در مقابله با سياست هاي مصدق از من پشتيباني کرد.... از سال 1953 (1332 شمسي) با رچاردو نيکسون روابط دوستانة بسيار استواري داشتم. او در آن زمان معاون پرزيدنت آيزونهاور بود. زمان رياست جمهوري او روابط ما با ايالات متحده به سطحي عالي ارتقاء يافت و در زمان جرالد فورد نيز در همين سطح باقي ماند ... هنري کيسينجر را از زماني که رئيس شوراي امنيت ملي بود مي شناختم. او بعداً به مقام وزارت امور خارجه نيکسون و فورد ارتقاء يافت ... بايد بگويم که کيسينجر را هميشه شخصي صديق ديده ام ... جرالد فورد وقتي کيسينجر براي اعلام موافقت نامة پنج سالة بازرگاني 50 ميليارد دلاري به ايران آمد و روابط دو کشور به عالي ترين شکل خود رسيد. » در مورد سرسپردگي و وابستگي شاه و ساير مقامات، سخن براي گفتن زياد و خارج از حوصلة اين مجموعه است. در مورد ساير مقامات بلندپايه کشوري نيز به يک مورد از زبان ارتشبد سابق حسين فردوست اشاره مي شود وي در خاطرات خود با اشاره به تحولات بعد از کودتاي 28 مرداد 1332 مي نويسد: «بتدريج نفوذ آمريکا بيشتر مي شود... در اين دوران طبقه اي پيدا شد که مستقيماً با آمريکاييها تماس داشتند و قبلاً مأمور انگليس نبودند. آنها بتدريج اکثر پستها را قبضه کردند. در اين دوران در ميان افسران، نفوذ آمريکا بسيار زياد شد و تنها عدة معدودي مانند مبصر، نصيري و معتضد طرفدار جدي سياست انگلستان (در عين رابطه آمريکا9 بودند. در ميان افسران نيز يک تيپ نو پديد آمد که کاملاً طرفدار آمريکا بودند و قبلاً وابستگي به انگليس نداشتند، مانند خسروداد (سرلشگر)، ربيعي (سپهبد)، حبيب اللهي (دريابان)، ازهاري (ارتشبد)، يارمحمد صالح (سپهبد)، سيوشانس (سپهبد زرتشتي). اين تيپ نو آمريکايي رسمشان اين بود: حداکثر همکاري با آمريکاييان و بخصوص مستشاران نظامي و دعوت آنها به خانه هايشان و دعوت متقابل مستشاران از اين افراد به خانه هايشان يا به باشگاه هايشان روزها هم که با يکديگر ملاقات دائم داشتند. اين رويه عادي شده بود و قبحي نداشت و همه آن را به عنوان يک وضع طبيعي پذيرفته بودند. مثلاً خسروداد و سپس ربيعي را آمريکاييان مستقيماً معرفي و در مشاغل حساس گماردند. اما در ساواک تعدادي انگليسي ماندند. مانند معتضد و سرتيپ هاشمي ـمدير کل هشتم) و آرشام. تعدادي از مقامات ساواک که در تهران بودند با انگليسيها همکاري مي کردند و مجاز بودند. پس مي توان نتيجه گرفت که در دوران محمدرضا (پس از کودتا) تدادي طرفدار انگليس ماندند و في الواقع براي آمريکا کار مي کردند. تعدادي را انگليس به طرف آمريکا سوق داد و تعدادي هم مستقيماً به آمريکا وصل شدند، بدون سابقه کار براي انگليسيها. » وضعيت بعد از انقلاب با پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي ايران، لکه ننگ وابستگي به غرب و آمريکا و عدم استقلال سياسي کشور از دامان پاک کشور ايران زدوده شده و دستاورد استقلال سياسي کشور به ارمغان آمد. کشور، استقلال واقعي خود را بازيافته و رشته هاي وابستگي و تبعيت از آمريکا را از هم گسست. يکي از سياست هاي اصولي و مهم انقلاب اسلامي ايران در زمينه سياست خارجي از ابتداي انقلاب، تأکيد بر همين استقلال و نفي وابستگي به هر دو ابرقدرت شرق و غرب بوده است. نفي وابستگي به هر دو ابرقدرت، خود يکي از شگفتي هاي انقلاب اسلامي ايران است. زيرا معمولاً در جنبش ها و نهضت هاي ديگر، آنچه که شاهد بوده ايم، نهايتاً اين بوده است که مردمي و نهضتي با انقلاب خود از دامن يک ابرقدرت خارج شده و به دامن ابرقدرت ديگر افتاده است. اما در مورد انقلاب اسلامي ايران وضع به گونه اي ديگر شد. ايران اسلامي از دامن غرب خارج شد و به دامن شرق نيز نيفتاد و سياست خود را نفي هر دو و شعار «نه شرقي و نه غربي» قرار داد. سياست استقلال و عدم وابستگي به شرق و غرب از همان ابتداي انقلاب نيز بارها مورد تأکيد حضرت امام (ره) قرار گرفته است. در اين جا مناسب است به چند مورد آن اشاره داشته باشيم. اياشن در پيام نوروزي سال 1359 خود مي فرمايند: ما با کمونيسم بين الملل به همان اندازه در ستيزيم که با جهانخواران غرب به سرکردگي آمريکا و با صهيونيزم و اسرائيل شديداً مبارزه مي کنيم. دوستان عزيز بدانيد که خطر قدرتهاي کمونيستي از آمريکا کمتر نيست و خطر آمريکا به حدي است که اگر کوچکترين غفلتي کنيد نابود مي شويد. هر دو ابرقدرت کمر به نابودي ملل مستضعف بسته اند. » و در پيام خويش به مناسبت افتتاح مجلس شوراي اسلامي در تاريخ 7 خرداد 1359 مرقوم فرمودند: «سياست نه شرقي نه غربي را در تمام زمينه هاي داخلي و روابط خارجي حفظ کنيد و کسي را که خداي نخواسته به شرق و يا به غرب گرايش دارد هدايت کنيد و اگر نپذيرفت او را منزوي نماييد. » در سخنراني مورخ 29 دي 1359 در جمع مردم فرمودند: «بايد توجه کرد به اين که نبايد ما هميشه دستمان دراز باشد. يک دستمان طرف غرب دراز باشد و يک دستمان به طرف شرق دراز باشد. تا اين دو دست ما طرف شرق و غرب دراز است ما وابسته هستيم ما که مي خواهيم وابسته نباشيم، اول بايد بيدار شويم به اين که ما خودمان هم شخصيت داريم، ما مي توانيم کار انجام دهيم. » حضرت اما در ديدار با اعضاي جنبش امل لبنان در تاريخ 6 آبان 1360 نيز فرمودند: «ما با هيچ کدام از ابرقدرتها سر سازش نداريم. نه تحت سلطة آمريکا مي رويم و نه زير بار شوروي. ما مسلمانيم و مي خواهيم آزاد زندگي کنيم. ما مي خواهيم زندگي فقيرانه داشته باشيم ولي آزاد و مستقل باشيم. ما اين پيشرفت و تمدني که دستمان پيش اجانب دراز باشد را نمي خواهيم. ما تمدني را مي خواهيم که بر انسانيت استوار باشد. » و در پيام حج سال 1366 نيز مي فرمايند: شعار نه شرقي و نه غربي ما شعار اصولي انقلاب اسلامي در جهان گرسنگان و مستضعفين بوده و ترسيم کنندة سياست واقعي عدم تعهد کشورهاي اسلامي و کشورهايي است که در آيندة نزديک و به ياري خدا اسلام را به عنوان تنها مکتب نجات بخش بشريت مي پذيرند و ذره اي هم از اين سياست عدول نخواهد شد. کشورهاي اسلامي و مردم مسلمان جهان نبايد وابسته به غرب و اروپا و آمريکا و نه وابسته به شرق و شوروي باشند... و به طور قطع و يقين پشت کردن به اين سياست بين الملل اسلام، پشت کردن به آرمان مکتب اسلام و خيانت به رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم و ائمه هدي عليهم السلام است و نهايتاً مرگ کشور و ملت ما و تمامي کشورهاي اسلامي است و کسي گمان نکند که اين شعار، شعار مقطعي است که اين سياست، ملاک عمل ابدي مردم ما و جمهوري اسلامي ما و همه مسلمانان سرتاسر عالم است. » اين سياست اصولي در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز تجلي و ظهور يافته است. بند 5 اصل سوم قانون اساسي يکي از وظايف دولت را «طرد کامل استعمار و جلوگيري از نفوذ اجانب» تعيين نموده است. در همين رابطه اصل 152 قانون اساسي نيز مقرر مي دارد: «سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران براساس نفي هرگونه سلطه جويي و سلطه پذيري، حفظ استقلال همه جانبه و تماميت ارضي کشور، دفاع از حقوق همه مسلمانان و عدم تعهد در برابر قدرت هاي سلطه گر و روابط صلح آميز متقابل با دول غيرمحارب استوار است.» اين استقلال امروزه عملاً تحقق يافته و جمهوري اسلامي ايران به عنوان يک کشور واقعاً و حقيقتاً مستقل مي باشد. امروزه ايران اسلامي نه تنها مجري سياست هاي ديکته شدة استکبار غرب نيست و نه تنها در تصميم گيري ها و سياست هاي کلان خود از آنها کسب تکليف نمي کند، بلکه آنها بعضاً ناچار شده اند تأثيرات سياست هاي ايران را در تصميم ها و سياست هاي خويش پذيرا شده و اعمال نمايند. استقلال امروزي کشور، مايه عزت و افتخار و سرافرازي يک ملت مسلمان شده است. رهبر معظم انقلاب در اين زمينه مي فرمايند: «استقلال اگر درست معنا شود، استقلال يعني جمهوري اسلامي و وضعيتي که ما امروز داريم. زيرا هيچ ابرقدرت و قدرتي در طول اين 11 سال نتوانسته کوچکترين چيزي را بر ما تحميل کند. هيچ کشوري اين استقلال را ندارد. حتي کشورهايي مانند آمريکا هم اين استقلال را ندارند. زيرا دولت آمريکا وابسته به سرمايه دارهاي صهيونيست بين المللي است. اگرچه اين سرمايه دارها مليت آمريکايي هم داشته باشند، اما دولت وابسته است. اگر يک رئيس جمهور در آمريکا عليه منافع سرمايه دارها يک قدم کج بردارد، پدرش را در مي آورند. »


دیدگاه

تازه ها

آخرین اخبار

پربازدیدترین ها

تبلیغات