Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 120650
تاریخ انتشار : 14 بهمن 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 253

عصر شکوفایی - ١٠

مقایسۀ قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بیانات مقام معظم رهبری
مقایسۀ قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بیانات مقام معظم رهبری اشاره : کتاب «عصر شکوفایی» به مناسبت سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی آماده چاپ شده است. این کتاب به سفارش پایگاه اطلاع رسانی دستاوردهای انقلاب اسلامی و توسط حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای عبدالرحیم اباذری تحقیق و تدوین شده و انشاالله در دهۀ مجر امسال در ویترین کتاب فروشی ها جای خواهد گرفت. «عصر شکوفایی» شامل سه فصل با عناوین : ١ - نماد ستمشاهی ٢ - فجر شکوفایی ٣ - طلوع بالندگی می باشد که هر فصل دارای موضوعات مختلف است. مجموع محتوای این کتاب از بیانات مقام معظم رهبری استخراج شده است. پایگاه اطلاع رسانی دستاوردهای انقلاب اسلامی علاوه بر انتشار این کتاب، به ترتیب آن را در سایت اینترنتی نیز درج می کند. اینک خوانندگان گرامی را به مطالعۀ این مجموعه دعوت می کنیم. *** *فصل اول: نماد ستمشاهى *ذلت رضاخانى حادثه بيست و دوم بهمن و پيروزى انقلاب، پايان تحقير ملت ايران بود. ملت ايران در طول قرن‏هاى متمادى تحقير شده بود. يك مدت به وسيله سلاطين مستبد تحقير مى‏شد؛ يعنى در دوران‏هاى قديم كه هنوز استعمار و سلطه و نفوذ خارجى نبود، پادشاهانى بودند؛ بعضى مقتدر، بعضى هم ضعيف و بى‏كفايت؛ اما بدون استثناء همه آنها اين ملت را تحقير مى‏كردند. اگر شما به خاطراتى كه بعضى از سلاطين يا فرزندان و شاهزادگانشان نوشته‏اند، مراجعه كنيد، به‏خوبى مى‏بينيد كه تلقّى آنها اين بوده كه ايران، مِلكى متعلّق به آنهاست؛ يك مشت رعيت هم در اين مِلك براى آنها كار مى‏كنند. حقوقى داشته باشند؟ نه. اراده آنها معتبر باشد؟ نه. بنابراين تلقّى آنها از ملت و كشور و خودشان، اين‏قدر تلقّى غلط و مفتضحى بود. واقعا تصوّر مى‏كردند كه اين‏جا مال آنهاست؛ اگر كسى از آحاد ملت خدمتى مى‏كند و كارى انجام مى‏دهد، طبق وظيفه‏اش عمل مى‏كند. كسانى هم كه كوتاهى مى‏كنند، سركشانى هستند كه به منافع حاكمِ زورمند و مستبد ضربه وارد آورده‏اند! در دوره ديگرى هم كه تقريبا بعد از مشروطيت شروع شد، اين تفكّر به كلّى برنيفتاد و تا آخر دوران سلطنت وجود داشت. مثلا سلاطين پهلوى على‏رغم اين‏كه ادّعاى مدرنيته مى‏كردند و مى‏خواستند خود را با مفاهيم دنيا آشنا نشان دهند، در ذهنشان جز اين، چيز ديگرى نبود؛ كشور را متعلّق به خودشان و خود را مالك كشور و صاحب سرنوشت اين ملت مى‏دانستند. در دوره اخير، يك بخش ديگر هم اضافه شد و آن نفوذ خارجى بود؛ كه اين از اواخر دوره قاجار شروع شد و در دوره پهلوى‏ها به اوج خود رسيد؛ زيرا رضاخان را انگليسى‏ها بر سرِ كار آوردند و مقدّمات كارش را فراهم كردند؛ آنها اطراف كارش را نگه داشتند و به او ديكته كردند كه چگونه حركت كند. بعد از او هم، پسر او را باز انگليسى‏ها بر سرِ كار آوردند، كه اينها جزو مسلّمات تاريخ است و ادّعا نيست. ما گاهى در گذشته، اين چيزها را به صورت حدس و تحليل مى‏گفتيم؛ ليكن بعد اسناد و مدارك فراوانى رو شد و معلوم گرديد كه اين افراد را به دست خودشان آورده‏اند. اينها مجرى سياست‏هاى خارجى بودند؛ يك مدت عمدتا مجرى سياست‏هاى انگليس، بعد هم، پس از دوره مصدّق، مجرى سياست‏هاى آمريكا. گاهى هم ممكن بود در بعضى از قضايا، به خاطر برخى از منافع خود - نه به خاطر منافع ملت - از اين‏كه سياستى را آمريكا به آنها ديكته مى‏كند، در دل خود ناراحت هم باشند؛ اما بالاخره مجرى سياست‏هاى آنها بودند؛ برو برگرد نداشت. دولت را آنها معيّن مى‏كردند و نخست وزيرها بايد مورد تاييد آنها قرار مى‏گرفتند. آنها گاهى براى اين‏كه گوش شاه را مقدارى بتابانند تا مبادا به فكر سركشى بيفتد، نخست وزيرى را كه با او ميانه چندانى نداشت، بر او تحميل مى‏كردند، كه اين مكرّر اتفاق افتاد؛ يعنى شخصى را كه او خيلى نمى‏پسنديد، اينها مى‏گفتند بايد نخست وزير باشد؛ او هم مجبور بود و عمل مى‏كرد. مملكت، اين‏گونه در اختيار بيگانه و سياست‏هاى آمريكايى بود. اين، مخصوص سياست‏هاى نفتى هم نبود؛ در همه شؤون مملكت، سياست‏هاى آنها حاكم و غالب بود و اجرا مى‏شد؛ چه در مسائل نفتى، چه در زمينه مسائل صنعتى كردن كشور، چه در اداره سياست خارجى و موضعگيرى در مقابل كشورهاى دنيا. اگر در داخل كشور، كسى در ميان مسؤولان دولتى، يك وقت به اين فكر مى‏افتاد كه به نحوى خود را به جاى ديگرى هم متّكى كند - مثلا به بلوك شرق در آن روز، يا به يك قدرت ديگر - چنانچه آمريكايى‏ها مى‏فهميدند و مى‏دانستند، يا او را از قدرت خلع يد مى‏كردند، يا به نحوى او را به آن مركزى كه خودشان مى‏خواستند، برمى‏گرداندند. بنابراين بين قدرت‏ها ميدان رقابت بود كه نفوذ كداميك در اين كشور بيشتر باشد؛ كه البته قدرت مسلّط، قدرت آمريكا بود. ملت در اين بين، اراده و خواست و قدرتى نداشت. بالاترين مصيبت براى يك كشور و يك ملت اين است كه ناديده گرفته شود و در خانه خود مورد اهانت قرار گيرد و تحقير شود. همه چيز دنبال اين وجود دارد. مشكل اقتصادى هست، مشكل فرهنگى هست، بى‏اعتنايى به عقايد و آرمان‏ها و فرهنگ ملى هست. اينها چيزهايى است كه جزو نتايج قهرى سلطه بيگانه بر كشور است. يكى از مهمترين هدف‏گيرى‏هاى قيام مردم و انقلاب شكوهمند اسلامى، قطع اين سلطه بود؛ لذا در همان ايام شما ملاحظه مى‏كنيد كه شعارهاى مردم به مسائل خارجى هم متوجّه بود و عليه آمريكا و انگليس و حاميان شاه و عليه اسرائيل شعار مى‏دادند. در طول زمان، هميشه وجدان عمومى مردم از تسلّط خارجى‏ها متأذّى بود؛ اما اين انقلاب عظيم كه با مطرح كردن شعارهاى اسلامى و برافراشتن پرچم اسلام و بازگشت به دين و هويّت دينى آغاز شد و پيشقراول آن هم مراجع و بزرگان علما بودند، روح استقلال‏طلبى را در مردم اشباع و ارضاء كرد. مردم فهميدند كه با تكيه به اسلام و تمسّك به آن خواهند توانست پوشش تحقير را كنار بزنند؛ لذا اين يكى از جهات مبارزه شد. انگليسى‏ها رضاخان را به عنوان يك عامل دست‏نشانده بر سرِ كار آوردند تا كار مورد نظر آنها را انجام دهد. اين حرف‏ها جاى انكار نيست؛ حرفى نيست كه من بزنم؛ اين حرف‏ها جزو واضحات تاريخ است كه هم گزارشگران نوشته‏اند و هم اسنادى كه بعد از سى، چهل سال منتشر شده، گوياى آن است. همين چند روز پيش در سندى از همين قبيل مى‏خواندم كه در جلسه‏اى كه سيد ضياء و رضاخان و مأموران انگليسى بودند، رضاخان گفته بود كه من سياست سرم نمى‏شود و وارد نيستم؛ هرچه شما دستور بدهيد؛ من گوش به فرمانم! همين‏طور هم بود؛ اما لحظه‏اى كه احساس كردند يك ذرّه حالت گوش به فرمانى‏اش متزلزل شده و گرايشى، آن هم نه به سمت استقلال حقيقى، بلكه به سمت آلمان هيتلرى پيدا كرده است - طبيعتا وقتى رضاخان به هيتلر نگاه كند، به هيجان مى‏آيد و لذّت مى‏برد - او را كنار زدند و پسرش را بر سرِ كار آوردند. اينها جزو واقعيّات كشور است. كشور ايران با همه اين خصوصيات فرهنگى عميقى كه شما مى‏گوييد و راست هم مى‏گوييد و من هم به همين‏ها اعتقاد دارم، تحقير شد. پنجاه، شصت سال كسانى بر ما حكومت كردند كه آورنده آنها، نه اين‏كه ما نبوديم - چون در ايران حكومت مردم به اين صورت اصلا سابقه نداشت - بلكه دلاورى خودشان هم نبود. اى كاش اگر ديكتاتور بودند، اقلاًّ مثل نادرشاه با زور بازوى خودشان، يا مثل آقامحمدخان با حيله‏گرى خودشان بر سر كار آمده بودند؛ اما اين‏طور نبود؛ ديگران آمدند و آنها را بر اين ملت مسلّط كردند و تمام منابع مادّى و معنوى اين ملت را به غارت بردند. با رنج‏ها و محنت‏هاى بسيارى، حركت عظيمى در مقابل اين پديده شوم اتّفاق افتاد و توانست با فدا كردن جان‏ها و با عريان كردن سينه‏ها در مقابل دشنه دشمنِ غدّار، به جايى برسد.١ پی نوشت ١ - بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار اصحاب فرهنگ و هنر، 1 مرداد 1380 ادامه دارد...


دیدگاه

تازه ها

آخرین اخبار

پربازدیدترین ها

تبلیغات