Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 179853
تاریخ انتشار : 4 مهر 1394 0:0
تعداد مشاهدات : 22

سخنی از رهبری که شرمنده ام کرد؛ تکليف ماست

روايت ديدار مقام معظم رهبری با خانواده يک شهيد ارمنی
اشاره: شهيد هراند آوانسيان فرزند گريگور آوانسيان و بانو لوسيک، در بهمن ماه سال 1343 در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در مدرسه ارامنه «تونيان» به پايان رسانده و سپس در دبيرستان «سوقومونيان» به تحصيلاتش ادامه داد. هراند در سال 1365 به خدمت سربازي اعزام شده و بعد از اتمام دوره آموزشي به رزمندگان لشکر 77 خراسان در جبهه پيوست. پيش از شهادت، دو بار زخمي شد. سرانجام پس از ماه ها نبرد دلاورانه با نيروهاي دشمن بعثي در مناطق غرب و جنوب غرب، در جبهه «عين خوش» به شهادت رسيد. پيکر پاک شهيد «هراند آوانسيان» بعد از انتقال به تهران و انجام تشريفات مذهبي در قطعه شهداي ارمني جنگ تحميلي عراق عليه جمهوري اسلامي ايران به خاک سپرده شد. آنچه خواهيد خواند برشي است از کتاب «مسيح در شب قدر» که ديدار مقام معظم رهبري از زبان پدر اين شهيد عزيز روايت شده است؛ از منزل خانواده يکي از شهدا خارج شديم و قصد خانه ديگري کرديم. مقصد بعدي هم نزديک است؛ چند کوچه آن طرف تر. داخل ماشين، يکي دو نفر از همراهان درباره مادر شهيدي که منزلش بوديم و لهجه شيرينش صحبت مي کنند و اينکه اگر عکس ها و علامت هاي مسيحي در خانه نبود، شک مي کردند که درست آمده اند يا نه! چند دقيقه اي بيشتر راه نيست. همراهان به رهبر انقلاب، اطلاعات شهيد خانواده بعدي را مي دهند. مي رسند به منزل دوم؛ خانه شهيد هراند آوانسيان. پدر شهيد مي گويد: با ترمز و کلاچ و دنده عوض کردن در خيابان هاي تهران، اين بچه ها را بزرگ کردم. مثل اکثر ارمني ها، از همان نوجواني، در فضاي کار فني بودم، اما عشق پشت فرمان نشستن، مسيرم را تغيير داد. از رانندگي لذت مي بردم، آن قدر که راننده تاکسي شدم. خنده دار است، اما نه زياد. راننده تاکسي در تهران ده دوازده ميليوني سال هفتاد و يک با زماني که من شروع کردم؛ يعني سال سي و سه. خيلي خيلي فرق مي کند. آن وقت مردم ماشين نداشتند و هنوز در شهر درشکه هم کار مي کرد. اصلا ترافيک معني نداشت و از رانندگي، حتي با تاکسي لذت مي بردم. اما حالا، غروب که برمي گردم خانه، جسم و روحم خسته است. امروز سراغ تاکسي نرفتم. گفتم بمانم خانه، براي کارهاي شب عيد به همسرم لوسيک کمک کنم. ديگر توان سابق را ندارم و کمتر کار مي کنم. در کار خانه هم وارد نيستم؛ خيلي وقت ها لوسيک شوخي و جدي مي گويد: گريگور! بيا برو با همان تاکسي کار کن، خانه که مي ماني، کار مرا زياد مي کني! اسمم گريگور است. همنام گريگور مقدس، روحاني مقدس، روحاني مسيحي که با تلاش او، دربار ارمنستان به عنوان اولين حکومت در جهان، در سال 301 ميلادي، مسيحيت را دين رسمي کشور اعلام کرد. بله، من خانه مانده ام که کمک کنم و خوب شد ماندم؛ صبح يک نفر زنگ زد و به فارسي گفت که امشب خانه هستيد؟ مي خواهيم چند دقيقه خدمت برسيم. خيلي مؤدب صحبت مي کرد، براي همين بدون اينکه بپرسم شما کي هستي، گفتم بله، شب عيد ماست، خانه هستيم. فقط براي چه مي خواهيد بياييد؟ گفت به خاطر شهيدتان، هراند آوانسيان؛ شما پدرش هستيد؟ با شنيدن اسم هراند، دلم لرزيد. گفتم: بله، پدرش هستم، بفرماييد، ما هستيم. خدا را شکر کردم که خانه مانده ام، چون لوسيک درست نمي تواند فارسي حرف بزند و ممکن بود بد بشود. من آن قدر در تاکسي با مردم صحبت کرده ام که گاهي فارسي را بهتر از ارمني حرف مي زنم. فکرم مشغول شد که اين شب عيدي، چه کسي مي خواهد به خاطر هراند بيايد منزل ما. تنها حدسم اين بود که از طرف تلويزيون باشند، براي مصاحبه و اين چيزها، اما آخر چرا امشب و اصلاً چرا شب؟ ذهنم به جايي نرسيد و خودم را با تميز کردن قاب عکس ها و تابلوها مشغول کردم. فقط عکس هراند و عکس خانوادگي مان با اسقف مانوکيان را جلوتر و در چشمتر گذاشتم، براي مهمان هاي امشب. از دم غروب داداشم هم آمده خانه ما، اما خبري از مهمان نيست. ديگر هوا حسابي تاريک شده و دارم نااميد مي شوم. نمي دانم لوسيک شام را آماده کرده يا نه، مي ترسم شروع کنيم به خوردن، مهمان ها برسند! بدتر از همه اين است که نمي دانم چه کسي قرار است بيايد؛ خب آدم هر کسي را يک طور تحويل مي گيرد. حالا که هنوز نيامده اند، تصميم مي گيرم اگر از تلويزيون و اينها بودند، ردشان کنم بروند چند روز ديگر بيايند. در همين فکرها هستم که صداي در مي آيد. بالاخره آمدند. دو نفر هستند، از روي صدا متوجه مي شوم که يکي شان همان است که صبح تلفن زده. با همان ادب و احترام. چند سئوال از من مي پرسند که برايم عجيب است. بالاخره کمي عصبي مي شوم، مي گويم آمده ايد خانه ما اين حرف ها را بزنيد؟ آرامم مي کنند که هنوز مهمان اصلي نيامده و در راه است و اين من را گيج تر مي کند؛ خب چرا با هم نيامديد؟ اين کارها براي چيست؟ يک نفرشان دستم را مي گيرد و با محبت مي گويد که آخر مهمانتان رهبر انقلاب است؛ آقاي خامنه اي. -کي؟ -آقاي خامنه اي. -از طرف ايشان کسي مي آيد؟ -نخير، خود ايشان چند دقيقه ديگر مي رسند به خانه شما. -شما را به خدا راست مي گوييد؟ -نمي توانم باور کنم، اين را از نفر دوم هم مي پرسم. مي گويد بله پدرجان و بي سيمي از زير کتش در مي آورد و در حال صحبت کردن با آن، به سمت در مي رود. رفيقش مي گويد که فکر مي کنم نزديک شدند؛ اگر مي خواهيد به خانم هم اطلاع بدهيد. آخر بروم چه بگويم، من خودم هنوز باورم نشده. مگر الکي است، رهبر مملکت، شب کريسمس بيايد خانه يک راننده تاکسي ارمني؟! لوسيک از قيافه شوک زده ام نگران مي شود. تا فکر و خيال بد نکرده، به او مي گويم که اين دو نفر چه مي گويد: نکند ما را دست انداخته اند؟ نه بابا، تيپ شان به اين حرف ها نمي خورد. خيلي مؤدب اند. تازه يکي شان بي سيم داشت. خب پس راست مي گويند. حالا چرا رنگت پريده. قدمشان روي چشم، بيايند. اينکه هول شدن ندارد. لوسيک انتهاي آرامش است. آن قدر که گاهي آرامشش مرا آزار مي دهد! دستم را مي گيرد و مي گويد: مي داني که من فارسي بلد نيستم. آبروي ما را نبري. راحت باش و راحت صحبت کن؛ بگو که هراند چه پسر ماهي بود... سر و صداي دم در، صحبت مان را قطع مي کند. با برادرم مي رويم به استقبال. حالا مجبورم باور کنم؛ اين حاج آقا خامنه اي است که به خانه ما آمده و به ما سلام مي کند. -سلام عليکم. -سلام حاج آقا. خيلي خوش آمديد. -حالتان چطور است؟ -خيلي ممنون. بفرماييد. همان سلام عليک اول، آبي مي شود بر اضطرابم. نمي دانم اثر لبخند شيرين و مهرباني شان است يا سادگي و راحت بودنشان؛ اما هرچه هست، هول و نگراني از دلم خارج مي شود و محبت و آرامش به جايش مي آيد. با همراهان شان وارد اتاق پذيرايي مي شوند و دور ميز ناهارخوري مي نشينند. من سريع مي روم عکس هراند را مي آورم و مي گذارم مقابل شان روي ميز و بي مقدمه شروع مي کنم به توضيح دادن که اين با لباس سربازي اش است و... نگرانم که جلسه زود تمام شود. برادرم چشم غره اي مي رود که چه کار مي کني، بگذار برسند! راست مي گويد، انگار از آن طرف افتاده ام. يک قدم مي روم عقب. من هنوز به آقاي خامنه اي نگفته ام که کي هستم! خودشان مي پرسند: پدر شهيد شما هستيد؟ -بله نگاهي به دور ميز مي اندازند، انگار دنبال کسي مي گردند: مادرشان کجا هستند؟ اصلا حواسم به لوسيک نبود. حتما رفته آشپزخانه. مي گويم: مادرش هم خدمت شماست. -بگوييد بيايند، بگوييد بيايند مادرشان. من هنوز سرپا هستم و عکس به دست. نگاهي به عکس مي کنند و از من مي خواهند که بنشينم. آقاي خامنه اي هنوز منتظرند که مادر شهيد بيايد، انگار تا او نيامده، جلسه شروع نمي شود. لوسيک مي آيد و من او را معرفي مي کنم. -چطور است حالتان خانم؟ -مرسي، سلامت باشيد حاج آقا. -خداوند ان شاءالله که به شماها اجر بدهد. دل شما را ان شاءالله شاد بکند، به خاطر اين فرزند از دست رفته تان. چند سالش بود آقا؟ حتي شناسنامه اش را هم آماده کرده ام. آن را مقابل حاج آقا مي گذارم و مي گويم: بيست و دو سالش بود. حاج آقا عکس ها را جلو مي کشند و با دقت نگاه مي کنند. -سرباز بودند ايشان، بله؟ -بله. -عجب، عجب! جوري با حسرت به عکس هراند نگاه مي کنند که گويا عزيز خودشان را از دست داده اند. من هم توضيح مي دهم که قهرمان و مربي ژيمناستيک بود. مرخصي که مي آمد، تعريف مي کرد که در جبهه، براي روحيه دادن به رفقايش، حرکات ژيمناستيک انجام مي دهد و باعث شادي و خنده شان مي شود. حاج آقا مي پرسند که فاميلتان آوانسيان است؟ و من تأييد مي کنم. انگار اين فاميلي براي شان آشناست، چون سئوال مي کنند. -اين فاميلي در ارامنه زياد نيست؟ نمي دانم قبلا کجا اين اسم را شنيده اند. تأييد مي کنم که معروف است و زياد مي گذارند. بعد خودشان به سئوال ذهن من جواب مي دهند. الان با دوستان صحبت مي کرديم؛ يک هم زنداني داشتم در سال چهل و دو در قزل قلعه، او هم آوانسيان بود، ارمني بود. هرچه فکر کردم، ديدم چنين کسي در فاميل نداريم. شايد ايشان هم فکر مي کردند ما با آن هم زنداني شان فاميل هستيم، اما نيستيم. -خب آن وقت آوانسيان معنايش چيست؟ جوابي ندارم. تا حالا فکر نکرده ام به ريشه اسامي ارمني. -خب، ايشان فرموديد چند سالي به شهادت رسيدند؟ حساب سال ها دستم نيست. نگاهي به لوسيک مي کنم؛ او هم شانه بالا مي اندازد و به ارمني مي گويد که همين حمله هاي آخر بود. من هم اين جمله را ترجمه مي کنم. حاج آقا به او تسلا مي دهند و همسرم، تشکر مي کند و من هم مي گويم: ما را شرمنده کرديد با تشريف فرمايي تان. حاج آقا عيد کريسمس را تبريک مي گويند. برادرم چاي مي آورد و به همه تعارف مي کند. براي حاج آقا، از بعضي خصوصيات اخلاقي بي نظير هراند مي گويم. حاج آقا! بعد از شهادت هراند، تازه ما فهميديم اين پسر چند ماه قبل از شهادت زخمي و مجروح شده، اما به من و مادرش چيزي نگفته تا مبادا مانع برگشتنش به جبهه شويم! به دست راستش، تير و ترکش خورده بود، اما ما نفهميده بوديم. حتي مرخصي استعلاجي هم به خاطر مجروحيتش به او داده بودند، اما مرخصي نيامده بود که مبادا ما بويي ببريم از زخمي شدنش. تازه در مراسم ترحيمش متوجه قضيه شديم. برادرش مکانيک ماهري بود. حالا خارج از کشور است. هراند هر بار که مرخصي مي آمد، با خودش يک گوني قطعات خراب مي آورد و مي رفت وردست برادرش مي ايستاد تا با کمک او قطعات را تعمير کند و به جبهه برگرداند. يک بار يادم هست وقتي آمده بود مرخصي، برادر بزرگترش سر سفره شام به او گفت که اين بار وقتي برمي گردي جبهه، سعي کن کمتر در معرض خطر باشي! از حرف برادرش خيلي ناراحت شد. گفت: يعني چه؟ مگر من چه فرقي با بقيه مي کنم. دفاع کردن از اين خاک، وظيفه همه ماست. حاج آقا با دقت به حرف هاي من گوش مي دهند و با تکان دادن سر و گفتن «عجب» روحيات هراند را تحسين مي کنند. بعد از تمام شدن حرف هاي من، درباره جوان هايي مثل هراند که شهيد شدند، صحبت مي کنند. صحبت هايي که عمق قلب من و لوسيک را شاد مي کند. اين جوان ها که به شهادت مي رسند براي استقلال کشور و دفاع از کشور، اينها خيلي ارزش دارند؛ خانواده هايشان هم ارزش پيدا مي کنند به خاطر شهادت اينها، به خاطر فداکاري اينها. اگر اين جوان هاي ما نمي رفتند در اين ميدان ها و اين فداکاري ها را انجام نمي دانند، معلوم نبود که وضع کشور چطوري باشد. اين جوان ها هستند که اين ارزش ها را آفريدند و کشور را سربلند کردند و عزيز کردند. هر کسي که سهيم باشد در اين استقلال و دفاع از کشور، به قدر سهم خودش داراي ارزش است و شما بحمدالله سهم قابل توجهي داريد با شهادت فرزندتان. -فرزندان ديگري هم داريد لابد؟ -بله، چهارتاي ديگر. -پسرند يا دخترند؟ -دو تا پسر داريم، دو تا دختر. -با خودتان زندگي مي کنند؟ -نخير، ازدواج کردند. -شما شغل تان چيست آقا؟ -راننده تاکسي هستم حاج آقا. -خيلي خوب. چطور هست وضع تاکسي راني در تهران؟ -شلوغ است! خودتان که مستحضر هستيد. ولي خب کار است ديگر. يک خدمت عمومي به جامعه است. -همين طور است. البته در اين خيابان ها، رانندگي خيلي سخت است؛ شلوغ، متراکم؛ ولي همين طور که مي گوييد، بله، خدمت است؛ يعني يک نفر را در اين خيابان ها، در اين شهر بزرگ و شلوغ، بتوانيد نجات بدهيد، سوار کنيد و به مقصدش برسانيد، خيلي مهم است، چون پياده روي معني ندارد ديگر در اين شهر به اين بزرگي. -سي و سه تا حالا من دارم انجام وظيفه مي کنم پشت تاکسي. -سي و سه سال است؟ -نه. از سي و سه تا حالا. -عجب! خيلي وقت است؛ نزديک به چهل سال، سي و هفت، سي و هشت سال است. برادرتان چطور؟ -ايشان تراشکارند. -فني هستند بله؛ ارامنه خيلي هايشان فني و صنعتي و اهل تعمير موتور و اينها هستند. همسرم بلند مي شود تا شيريني بياورد. آقاي خامنه اي متوجه مي شوند. -شما بنشينيد خانم. نمي خواهد؛ به زحمت نيفتيد. همسرم مي گويد چه زحمتي. صدايش غم دارد و احترام؛ احترام به بزرگواري اين مهمان و غم براي مرور خاطرات هراند.آقاي خامنه اي در مورد کليساهاي محل و تهران و کشيش ها با ما صحبت مي کنند و سئوالاتي مي پرسند. بحث به اسقف ارامنه در تهران، آقاي مانوکيان مي کشد و حاج آقا از ديدارشان با جناب اسقف در اوايل انقلاب تعريف مي کنند.بلند مي شوم و عکسي را از روي کتابخانه مي آورم. توضيح مي دهم که اين عکس با همان اسقف است در رژيم سابق. عکس خيلي براي حاج آقا جالب است و درباره تمام حاضرين در تصوير از من سئوال مي کنند. بعد هم با من و برادرم درمورد تعداد ارامنه در شهرهاي مختلف ايران صحبت مي کنند. در ميان صحبت هاي برادرم، لحظه اي باز به خودم مي آيم و انگار از بيرون به اين مجلس نگاه مي کنم؛ با خودم مي گويم که اگر خودم حاضر نبودم، اصلا باورم نمي شد! يعني فردا که براي رفقاي راننده خط تجريش-پيچ شميران تعريف مي کنم، باورشان مي شود؟ حتماً اولش خواهند گفت که دروغ مي گويم! -ما قصدمان اين بود که هم به مناسبت فرا رسيدن عيد، به جنابعالي و خانم تان، تبريک بگوييم، هم نسبت به شهادت اين جوان، به شما سر سلامتي بدهيم و اظهار ارادتي به شما بکنيم. از ته دل دعا مي کنم: خدا به شما سلامتي و تندرستي بدهد. شماها سهيم هستيد در استقلال کشور و در دفاع از اين کشور، ما هم در قبال شما موظف هستيم. امشب نيت ما اين بود. -شما لطف کرديد. خداوند جوان هاي کشور را نگه دارد که بتوانند براي اين مرز و بوم خدمت کنند. اين کشور بشود گل و گلستان، به توان اين بچه ها، اين جوان ها، اين فداکاري ها، اين از جان گذشتگي هايي که مي کنند، اين فداکاري ها، اميد بر اين است که آن ايراني ساخته بشود که همين ارزش را داشته باشد. -ان شاءالله، ان شاءالله، همين طور هم خواهد شد. حاج آقا بلند مي شوند که بروند. هديه اي به همسرم مي دهند و مي گويند اين يادگاري امشب براي شماست. او که همين طوري هم زبان صحبت کردن نداشت، حالا دهانش قفل شده و فقط نگاه مي کند. من به جايش صحبت مي کنم: شرمنده کرديد حاج آقا. خيلي لطف کرديد، زحمت کشيديد. و جوابي مي شنوم که شرمنده ترم مي کند: نه، تکليف ماست.ديگر نمي دانم چه کنم. دوست دارم حاج آقا را بغل کنم، اما رويم نمي شود. فقط مي توانم باز هم تشکر کنم. * منبع: روزنامه رسالت، شنبه 4 مهر 1394


دیدگاه

تازه ها

آخرین اخبار

پربازدیدترین ها

تبلیغات