Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 184187
تاریخ انتشار : 12 اردیبهشت 1392 13:3
تعداد مشاهدات : 142

شنیده ام مهندسی از ایران آمده / مادر شهید مغنیه

یک قدم عقب رفتم. ایشان با حضور آن همه مسئولین و جمع رسمی، بر زمین نشست و بر جای قدم هایم بوسه زد.
بهار را لبنان باشی و بخواهی بوی بهار را استشمام کنی، باید به خانه های با صفای شهدا سری بزنی و عطر بهشت را در لبخند مادران شهدا استشمام کنی. یکی از این خانه های بهاری، خانه با صفای ساده ای است که مانند بهشتی بر روی زمین جای گرفته. خانه «حاج عماد»، سردار بزرگ مقاومت، خانه ساده روستایی است که به صفای مادر بزرگوار سه شهید مزین است. مادر «جهاد، فواد و عماد» مادر مردانی است که به قول خودش پسرانش را برای شهادت تربیت کرده بود. مادر سه شهید، آنها را در این خانه بزرگ کرده و از هر سوی این خانه خاطره ای شیرین دارد. عماد 13 ساله بوده که شاگرد بنای این خانه روستایی می شود و خانه ای چنین با صفا به دستان این اسطوره مقاومت ساخته می شود. مادر عماد به وسعت زیبایی باغچه خانه اش خاطره بسیار دارد ولی خاطره ای شنیدنی از شهید بازسازی لبنان مهندس حسن شاطری از زبان او شنیدنی است.

می گوید بعد از جنگ سی و سه روز شنیده بودم که مهندسی از ایران برای مدیریت و در دست گرفتن کار بازسازی به لبنان آمده اما او را نمی شناختم. تخریب جنگ زیاد بود و نگرانی ما هم در آن شرایط بسیار. خرابی ها باید زودتر آباد می شد و مردم باید زودتر سر و سامان می گرفتند. یک سال قبل از شهادت عماد بود، روزی نگرانیم را به او گفتم که در این شرایط مهندسی که از ایران آمده چگونه می تواند این همه کار را انجام دهد؟ حاج عماد لبخندی زد و گفت: «خیالتون راحت باشه کسی آمده که بهترین فرد برای این کار است.

بعد یک سال و در زمان شهادت عماد روند بازسازی به قدری خوب پیش رفته بود که دیگر همه جا مهندس ایرانی را می شناختند؛ کسی که بی وقفه کار کرده بود و خرابی ها زودتر از حد تصور همه آباد شده بود.

مهندس حسن بعد شهادت حاج عماد برای عرض تسلیت همراه مسئولین ایرانی به خانه ما که آمد اولین بار بود که او را می دیدم. خانه شلوغ بود و همه به احترام او برخواستیم. در این مدت آنقدر تعریف او را شنیده بودیم که دوست داشتم او را از نزدیک ببینم. مهندس تا مرا دید، نزد من آمد و گفت: مادر، از شما تقاضایی دارم.

صمیمیت کلامش بر جانم نشست وقتی مرا «مادر» خطاب کرد. گفتم : بفرمایید. گفت: «اگر میشه از این جایی که ایستادید چند قدم آن طرف تر بروید.» با تعجب گفتم: «حتما» و یک قدم عقب رفتم. ایشان با حضور آن همه مسئولین و جمع رسمی، بر زمین نشست و بر جای قدم هایم بوسه زد.

همه جمع منقلب شدند و من شرمنده تواضع ایشان. چون باید مقام ایشان را در لبنان بدانی و احترامی که همه ما برای ایشان قائل بودیم و بدانی که کار ایشان چقدر تواضع و صمیمیت به همراه داشت. ایشان برخاست و گفت: «شنیده ام بهشت زیر پای شماست.»




* خبرگزاری فارس، زهره اشرفی، 1392/2/12


نظر شما



نمایش غیر عمومی

دیدگاه

تازه ها

آخرین اخبار

پربازدیدترین ها

تبلیغات