Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 184437
تاریخ انتشار : 24 خرداد 1395 12:33
تعداد مشاهدات : 303

احسان طبری گفت: من از این سپاهی ها متحیرم / محسن رفیقدوست

احسان طبری می گفت: وقتی آن جوان به عنوان نسل پرورده انقلاب این حرف ها را به من گفت، همان لحظه فرو ریختم.
نکته ای به یادم آمد که از احسان طبری شنیدم و از قول او می گویم: چند نفر از سران توده مثل احسان طبری و [نور الدین] کیانوری و [محمد علی] عمویی در زندان تصمیم می گیرند که پاسدار نگهبان سلولشان را عصبانی بکنند. هر چه او را مسخره می کنند و حتی فحش می دهند، می بینند عکس العملی نشان نمی دهد. یک بار که آن پاسدار در را باز می کند تا غذای آنها را بدهد یکی از آنها آب دهانش را به روی آن پاسدار می اندازد. پاسدار یک لحظه عصبانی می شود، چیزی می گوید و می رود. آنها او را صدا می زنند و می گویند: «اولا ببخشید که ما این کار را کردیم؛ حالا به ما بگو تو چه چیزی با خودت گفتی و رفتی؟»
پاسدار می گوید: «من دست شما را خوانده بودم و می دانستم شما چرا این قدر مرا اذیت می کنید، به من بد می گویید، مسخره می کنید، و جوک می گویید. شما می خواستید مرا عصبانی کنید تا واکنش تندی نشان بدهم، ولی من این کار را نمی کردم. آخرین حربه تان انداختن آب دهان بود؛ وقتی این کار را کردید یک لحظه عصبانی شدم، ولی یاد دو مطلب افتادم: یکی اینکه در صدر اسلام همین صحنه برای مولای ما اتفاق افتاد. وقتی حریف امام علی (ع) این کار را کرد، امام علی (ع) بلند شد، دور میدان قدم زد، بعد برگشت و مأموریتش را انجام داد. دیگر اینکه به یاد آیه ای از قرآن افتادم؛ آن آیه را که خواندم، تسکین پیدا کردم و رفتم.»
می پرسند: «کدام آیه؟» می گوید: «والکاظمین الغیظ و العافین للناس والله یحب المحسنینن.»
احسان طبری می گفت: «من عربی و تاریخ اسلام را بهتر از شما بلدم. وقتی آن جوان به عنوان نسل پرورده انقلاب این حرف ها را به من گفت، همان لحظه فرو ریختم و اصلا هر چیزی که به عنوان علم مارکسیسم و دنیای مارکسیسم در من بود فرو ریخت.»
در اینجا بود که احسان طبری گفت: «من از این سپاهی ها متحیرم.»
شاگردشان بود؛ خودشان این را گفته بودند.




* خاطرات محسن رفیق دوست، به کوشش: سعید علامیان، ناشر: انتشارات سوره مهر، ص 249


نظر شما



نمایش غیر عمومی

دیدگاه

تازه ها

آخرین اخبار

پربازدیدترین ها

تبلیغات